ویرگول
ورودثبت نام
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیایه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

دیروز؟ فردا؟ نمی‌دانم.

در روزگار عجیبی به سر می‌برم. گویی ناتمام مانده‌ام. هوا سردتر شده و من دیگر گرمایی در وجودم حس نمی‌کنم. بوی خاکستر و سوختن چیزی را حس می‌کنم که نمی‌دانم دیروزم دارد می‌سوزد یا فرداهایم؟ فکر کنم حق با من بود؛ من نه خانه‌ای برای ماندن و نه طاقتی برای پیمودن جاده‌ها دارم. شاید آنجا، بین ساحل و کوه ماندن برای من بهتر بود. شاید نباید می‌رفتم اما اگر می‌ماندم باد و هوای سرد، زودتر از این حرف‌ها دست به دست هم می‌دادند که سوختنم را تماشا کنند.

من دیگر من نیستم. برای من، من خوبی نیستم. انگار به عادت کودکی‌هایم چیزی را پنهان کردم که راز لبخند من بود. رازم را فراموش کردم و هوا تاریک‌تر شد. چای سرد شد. نفس‌ها به شماره افتاد و دیگر سرما پوستم را به آتش نکشید. راستش دیگر قبول کردم من با غم زاده شده و با غم هم تمام خواهم شد. غم مرا بزرگ کرد. غم باعث نوشتنم شد. غم دوست جدایی ناپذیر من شد. دوستی که اوایل با سکوت او را نادیده می‌گرفتم اما به مرور در تمام جاده‌ها و در خانه‌ها همراه من شد؛ انگار که تنها بخش باقی مانده از من، همان غم باشد.

علاقه‌ام به غم را انکار نمی‌کنم. شاید همین غم باعث شد معنی دوست داشتن را بدانم، اما در قبالش معنی دوست داشته شدن را از من ربود. دوست داشتن را به من یاد داد به شرط ترس، ترس از فراموش شدن، ترس از واقعی نبودن ابراز علاقه‌هایی که ریز و درشت بودند و به گوش من رسیدند. غم در نهایت به من ترس تنها ماندن را داد. غار تیره و تاریکی به من هدیه داد که بتواند هر لحظه مرا به آغوش بگیرد و در گوشم بخواند که "ناتمام ماندی عزیزم، ناتمام ماندی."

غم دشمن عزیز من شد. دشمنی که نمی‌توانم پایانش بدهم چون می‌ترسم بعد از پایان غم، ناتمام و ناقص‌تر از حال باشم.

غم عزیز، می‌روی برو. اما اگر قصد ماندن داری برای من راه نفسی بگذار. قول‌هایی برای فرداهای خوب داده‌ام. می‌دانی که بدقول شدن را دوست ندارم. اگر دیروزم را سوزاندی، اشکالی ندارد اما دست به فرداهای من نزن. من بین آن فرداها خانه‌ای برای ماندن ساخته‌ام. بگذار یک‌بار دیگر برای من بودن تلاشی کنم. بگذار در این بیابان برای رسیدن به جاده قدم بزنم. برای خاکستری شدن من، هنوز کمی زود است.

دشمن عزیزم بمان غم عزیز. من دوست خوبی نیستم. دشمن عزیزم بمان که شاید روزی از تو نترسیدم و در جنگ بین ما، من پیروز شدم.

دشمن عزیز... دشمن عزیز.

غم
۵
۰
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
یه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید