ویرگول
ورودثبت نام
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیایه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

نامه‌ای بی نام و نشان

چند روزیست که نامه‌ های گنجشک عزیز و سایر نویسنده‌ های عزیزی که به پیروی از گنجشک نامه می‌نویسند را دنبال می‌کنم. دیدن و خواندن هر نامه برای من غم و شادی عجیبی در پی داشت؛ نامه ها را طوری خواندم که گویی آشنایی از وجودم به مثال خانواده‌ام، آن نامه ها را نوشته بود. بی‌نهایت از گنجشک عزیز سپاسگزارم. در تمام این مدتی که نامه ها را می‌خواندم، فکر نامه نوشتن لحظه‌ای مرا تنها نگذاشت. اما مشکل اینجا بود و هست که نمی‌دانم چه باید بنویسم و برای چه کسی بنویسم. اما دیگر بیخیال شدم و نامه‌ای بی نام و نشان می‌نویسم. اگر سطری از این نامه به ذهن کسی آشنا و نزدیک آمد؛ خوشا به سعادت من.

این روز ها فکر "رفتن" امانم را بریده. دیگر نای ماندن ندارم. دلم می‌خواهد طوری بروم که حتی یادم در ذهن کسی باقی نماند. به زبانی دیگر ریشه های ذهنم فرسوده شده‌اند و دیگر نمی‌توانم به چیزی جز رفتن فکر کنم. پیش‌تر گفته بودم "من دیگر من نیستم، برای من، منِ خوبی نیستم"؛ این بار با قاطعیت محکم‌تر و صدای بلندتری باور کردم که دیگر حتی برای خود من نیز، خوب نیستم. به گمانم نباید به روز های خوشی که گذشت دل می‌بستم؛ نباید باور می‌کردم که به زنده ماندن روحم، امید کم‌سویی داشتم. امیدم کور شده. واژه امید دیگر برایم واژه غریبیست که حس می‌کنم تا به حال به گوشم نخورده. اما دردناک‌تر از غریبی واژه امید، نداشتن خانه‌ای برای ماندن است.

مدتی پیش، شاید حتی پیش از آغاز سال هزار و چهارصد و پنج، رو به ساحل، به همراه عزیزی نشسته بودم که عزیز، از من سوال کوتاهی پرسید. "به نظرت به جایی تعلق داری؟". پاسخ من نیز کوتاه بود. سری تکان داده و با صدای کوتاه "نُچ" پاسخ داده بودم.
جسم من، تابوت روح سرگردان من، در گیلان چشم گشود. در گیلان چشمانم چیزی جز انعکاس سبز رنگ اطراف به خود ندید. خواستم برای همیشه ماندن به گیلان دل ببندم. نشد. خواستم در آخرین تلاش هایم برای ماندن، به رشت دل ببندم. رشت نیز روی خوش به من نشان نداد و مرا پس زد.
به تهران عزیز دل بستم. عزیز ناخواسته من. از بین جاده‎ های خشک و بیابان‌طور قزوین و خانه‌ های خاکستری کرج گذشتم تا به عزیز ناخواسته خود برسم. به تازگی حس می‌کردم که شاید بتوانم در خاک و آسفالت های تهران ریشه بدوانم که نشد. از آخرین باری که تهران را ترک کردم، جوی خون و خانه‌ های ویران به جا مانده. ریشه هایم در بین سنگ‌ریزه های آسفالت تهران خشک شد. دیگر من ماندم و من. منی بی‌ریشه. منی سرگردان.

دیگر بیخیال پناهی برای جسمم شدم. باور کردم که جایی برای ماندن ندارم. فقط دلم برای روحی می‌سوزد که در تن من اسیر مانده و نه راهی برای رفتن دارد و نه طاقتی برای قرار.
به تازگی حس می‌کنم روحم به تنم غریبی می‌کند. گویی روحم دستانی که می‌بیند را نمی‌شناسد. صدایی که می‌شنود، چهره‌ای که می‌بیند را نمی‌شناسد. گویی دو مرجان در وجودم جریان دارد و نمی‌دانم بین این دو مرجان چه فرقی وجود دارد.

من دیگر برای روحم پناهی جز سکوت ندارم. اگر روزی نبودم، به یقین در گوشه‌ای از سکوت، جایی برای ماندن برگزیده‌ام. نه سکوتی از روی غم یا شادی، صرفا سکوت. دیگر راه من برای رفتن، سکوت است. نشانه من برای نبودن سکوت است. دیگر تنها میراث من برای این زندگی سکوت است.

حس می‌کنم دیگر شبیه بخشی از نامه ابراهیم گلستان شده‌ام؛ "تو معنی دیوانه شدن را نمی‌دانی، من دیوانه شده‌ام". من دیگر دیوانه شده‌ام. دیوانه‌ای بی‌ریشه، بی‌ریشه‌ای ناماندگار، بی‌ریشه غرق در سکوت. من دیگر سکوتم، سکوتم، سکوت...

۱۸
۴
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
یه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید