من روز های سخت زیادی رو به یاد میارم.
اون روزایی که کلاس هشتم بودم و هر شب قبل خواب حداقل نیم ساعت گریه میکردم
سال کنکورم که که از عمق وجودم بیچارگی رو احساس میکردم و خودم رو ناتوان میدیدم
اون سالی که پشت کنکور بودم؛ خسته و تنها و افسرده
سال دوم دانشگاه پر از کینه و نفرت و سردرگمی
و.......
اگه هر کدوم از این روزا رو تجربه نکرده بودم مطمئنا یک آدم دیگه ای میشدم که شاید اصلا با شخصیت فعلیم غریبه بود
به نظر من روز های تلخ هستن که روحیات ما رو شکل میدن

اما این روزهایی که الان دارم تجربشون میکنم طور دیگه ای سخت هستند. سخت تر از همیشه.
از هر طرف که نگاه میکنم مسیری برای نجات نیست و هر بار که به آینده فکر میکنم تاریک تر از بار قبله. به خودم فکر میکنم و ناتوان میبینمش در حل مشکلات.
هر بار که جلوی آینه میرم زشت تر از بار قبل به نظر میرسم و هر بار که به آدما فکر میکنم بیشتر احساس تنهایی میکنم.
اما مثل هر شب تاریک دیگه ای میدونم اگه در نهایت زنده بمونم این وضعیت هم تموم میشه و روز های بهتر از راه میرسن.
پس تا بهتر شدن شرایط سعی میکنم هر شب اینجا بنویسم. فکر میکنم نوشتن بهم کمک میکنه که غرق نشم که لنگری داشته باشم برای نجات.
#یکم