
امروز خودکار آبی پنتر با نوک 0.7 میلیمتری وسط نوشتن صفحات صبحگاهی رنگ باخت. روکش پلاستیکی نرمش را بالا زدم. هنوز یک سانتی از جوهرش باقی بود. تلاش برای احیاء و خط کشیدن روی کاغذ با سرعت چند متر در ثانیه و ها کردن در دست، بی فرجام ماند. جان نداشت؛ شاید هم حوصله نداشت ادامه دهد. دلش میخواست یک گوشه بخزد و فارغ از دستگیری برای دیگران، باشد؛ بدون اینکه زندگی کند.
سکوتی بی انتها در سایه وَهمِ دیگران، که چون جوهر دارد، پس زنده است.
مثل
او که میگذرد و
تویی که میگذری و
منی که میگذرم
در پندار دیگران، زندهایم.
بدون دستی گرمابخش، که اگر هم باشد برای نقشزدن و رنگدادن به زندگی دیگریست.
وسط نوشتنهای روزمره نوشتم:
کی و در چه صحنهای از زندگی برای خودت، رنگ و نقثش زدی؟