
کهنسالترین شب (یلدا)
آنگاه که زمین نفسش را در سینه حبس میکند و تاریکی تاجِ سنگینش را بر جهان میگذارد،اسطورهها از خواب هزارساله برمیخیزند.میگویند در این شب،اهریمنِ سرما از درزِ کوهها و چینِ ابرها پایین میلغزد تا چراغِ خورشید را خاموش کند.اما مردم، با آتش و انار و قصه، دایرهای از نور میکشند تا جهان فراموش نکند که تاریکی جاودانه نیست.یلدا زادروزِ خورشید است؛شبی که مهر در دلِ بلندترین سیاهی نطفه میبندد.در این شب،مادران قصه میگویند و پدران انار را چون قلبِ سرخِ زمین میشکافند تا خونِ زندگی دوباره جاری شود.دیوان میدانند که از پسِ این شب سپیدهای سرکش در راه است؛ از همین رو شب را میکشند تا درازتر بماند، اما هر نفسِ یلدا پیمانهایست که لبریز میشود. و آنگاه، در سحرگاهِ خاموش،خورشیدِ نوزاد با گیسوانی از نور از دلِ افسانه برمیخیزد و جهان،یکبار دیگر به بودن سوگند میخورد.یلدا میگذرد،اما یادش میماند:اینکه در بلندترین شبها باید کنار هم نشست،
چراغ افروخت،و به طلوع ایمان آورد.
🖋مریم محسنی