ویرگول
ورودثبت نام
Mary Mary
Mary Maryحالا تا آخر هفته ببینیم چی پیش میاد بعدش شاید نبودی اصلا. "Hungry for life."
Mary Mary
Mary Mary
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

این روزها فرقی با جسم در خاک ندارم.

(لطفا اگر روحیه‌ی حساسی دارید و روزهای سختی رو می‌گذرونید، این متن رو نخونید... نمی‌خوام حالا که خودم دارم به یه سری کارها و حماقت های جبران نشدنی فکر می‌کنم مسبب از بین رفتن دیگری هم باشم، ممنون.)


بله تمام حرف من همین است. این روزها هیچ فرقی با جسم در خاک ندارم. به پوچی رسیدم؛ پوچی مطلق... معلوم نیست که چه ها با من شده و چه ها نشده، فقط جعبه قرص های بالای کمد دائما به من خیره شدند. زبان در آوردند... "می‌دونیم ما که می‌دونیم اگه الآن نکنی توی ۲۰ و خورده ای دیگه حتما می‌کنی." می‌ترسم... نه از مرگ... از اینکه بکنی و نشود. آدم بی هدف، بی رویا و بی امید چیزی نیست جز یک جسم متحرک. از این سمت به آن سمت می‌دود، ماهیت زندگی عذابی شده مکرر. هر روز صداهای اطرافم سرکوفت و سرکوب احساساتم می‌شود. دروغ چرا؟ حالم خوب نیست. نه که یکی دو روز است که سرم درد می‌کند یا گلویم احساس خشکی دارد انگار چیزی دارد با دو دست فولادینش گلویم را پاره می‌کند، نه! نزدیک چندین سال است! برای حرف های ساده زبان باز نمی‌کنم، سر تکان می‌دهم؛ آری یا خیر. حقیقت هم این هست که جز این دو کلمه باقی بیهوده است... کاملا بیهوده. جسم بی جانی شدم بر روی فرش... پتوی سنگین روی من کشیده شده و به گوشه ای خیره ام. خیره‌ی خیره. هر روز عذابی است مکرر. هر روز عذابی است مکرر. آرزویی برای رسیدن ندارم... کشته شده است هر چه در من بود. تو کشتی، تو! تو با حرف‌هایت! تو با آن کارهایت! من حتی برای تو که از من بزر‌گتر بودی باید تاسف می‌خوردم! تو که چشم های وزغی ات مرا دید اما نفهمید و باز سرکوب کردی دلم می‌خواد آسیبی به خودم بزنم تا عذاب بکشی و ببینی که با من چه کردی. نه که برایت مهم باشد نه اما آدمی است بالاخره از پوست و گوشت و استخوانت هستم، نیستم؟ من و تو و ما نداریم. همه ما در یک باتلاق گیر افتادیم و با دانشگاه، شغل، اجاره خانه، بچه داری و... خودمان را سرگرم کردیم تا سنگ بزرگ را نبینیم. با آدم های آسیب دیده دیگر صحبت کردم گفت: "این کار رو نکن تو هنوز اول راهی" اول راه چی؟ بعدتر برای من از پوچی و فقدان معنا می‌گفت که چقدر زندگی ظالمانه است با تو! با همه‌ی ما! در این سال های سگی زندگی تنها چیزی که فهمیدم این است که مهم است و خیلی هم مهم است که چه کسی غم تو را می‌بیند. غم... چه مفهوم عجیبی... شاید تا ماه بعد. نمی‌دانم. تا ماه بعد از ضعف و نخوردن غذا و خواب بیش از حد به خاک سپرده شوم... یا هم ماشینی ناخودآگاه به من بزند و من را رها کند. در کنار مادربزرگ و پدربزرگم حالم بهتر خواهد بود. شاید در زندگی بعدی آدم بهتری بودم.
"ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون باد... به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد"

۸
۵
Mary Mary
Mary Mary
حالا تا آخر هفته ببینیم چی پیش میاد بعدش شاید نبودی اصلا. "Hungry for life."
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید