توی این نقطه از زندگیم یه خورده گمم و نمیدونم چی بگم، ولی دوست دارم اینجا بنویسم چون یه جورایی دفتر خاطراتمه. سرتیتر خبرهای زندگی من خلاصه شده در چند چیز: قطع ارتباط کامل با تمام دوستهام، شروع درس خوندن، و امید... امید برای اینکه شاید فردا روز بهتری باشه. نه امید برای اینکه تهران قبول شم یا امثالها... بیشتر امید برای اینکه زنده بمونم و مهمتر از همه ادامه بدم. به قول آقای جالب: "منی که اینقدر نتیجه گرا بودم فقط تحسینت میکنم که داری ادامه میدی." اینکه تقریبا همه رو از زندگیم انداختم بیرون انگار آدمهای اضافی روزگار من بودند، ناراحتم نکرد و این ماجرا حتی من رو ناراحتتر میکنه. اینکه از قطع ارتباط با آدمهای مثلا جدی و نزدیک زندگیم ناراحت نشدم برام عجیبه. آدمهایی که ریز و درشت زندگی منو میدونن، هفت سال باهاشون حرف زدم، آدم های چرت و پرت، مفتگو و مغرور که برای قضاوت من حتی لحظهای صبر هم نمیکردند. به من بگو بی انصاف اما متاسفم که بگم انسان آزاده و میتونه آزادانه انتخاب کنه. کاش میتونستم یه آدم درست حسابی پیدا کنم. عمیقا نیاز دارم به یه دوست. (شما میشناسید به من هم معرفی کنید.) بهش بگم بیا آغوشم که ما همدردیم اما میدونی چیه عزیز من، رفیق من، تنها کسی که تو رو تا تهش میخواد، خودتی و خودت. دلم میخواد از اینجا برم تا این آدمهای تکراری رو دائم نبینم. میرم بیرون قدم میزنم ماشین پلیس ها بهم نگاه میکنن... انگار گناهی مرتکب شدم. مردها نگاهم میکنن انگار طعمهای هستم که باید شکار بشم. خجالت نمیکشم که اینو بگم از نگاه آدما بدم میاد خودم رو جوری میپیچونم و لباس میپوشم که انگار وجود نداشته باشم اما باز هم نگاه ها رو حس میکنم. وقتی یکی دنبالم میکنه، دلم میخواد شروع کنم به داد زدن اما واقعیت اینه تا وقتی تلاش نکنم و از این شهر به حقیقت تخمی نرم، وضعیت همینه. باید برم و محیط دانشگاهی رو تجربه کنم. پیش مثلا آدم حسابی ها باشم. مثلا. چرا اینقدر انگار توی زندگیم جاهای اشتباه بودم؟ و ترسیدم؟ نمیدونم. فعلا همین.