ویرگول
ورودثبت نام
Mary Mary
Mary Maryحالا تا آخر هفته ببینیم چی پیش میاد بعدش شاید نبودی اصلا. "Hungry for life."
Mary Mary
Mary Mary
خواندن ۳ دقیقه·۶ ماه پیش

زیستن ابلهانست. پایان.

آقا دقت کردید اونقدر فرقی هم نداره کجای راهیم و واقعا اگه نتونیم برگردیم به عقب هم دیر نشده مثلا الان که ۱۸ سالمه با خودم می‌گم وای اگه می‌تونستم ۱۴ ساله باشم این دفعه می‌دونستم باید چی کار کنم و احتمالا ۴ سال دیگه که ۲۲ بشم هم میگم اگه برگردم ۱۸ سالگی چه کارهایی رو می‌کردم ولی واقعیت اینه که اگه برگردیم هم اینقدر زندگی مبهم و پر از رازه که احتمالا کار خاصی نمی‌کردیم یعنی همینی که بود طی می‌شد فقط چون صرفا روزانه خودمون رو در سوشال مدیا مقایسه می‌کنیم اینجوری شدیم مگر نه هیچ خبری نیست توی زندگی... وقتی حقیقت می‌خوره توی صورتت یکم درد داره ولی یکم هم راحتی دیگه... احتمالا اگه برگردم ۱۴ سالگی همین مسیر امنی رو که انتخاب کردم رو یجور دیگه می‌رفتم چون اگه فرصت و صد البته شجاعت یکسری کارها رو داشتم، می‌کردم خب... حالا که نکردم اگه بر هم گردم نمی‌کنم چون می‌ترسیدم و با ترس بزرگ شده بودم. هیچ اتفاق بزرگی در زندگی نمیفته مگر اینکه پشتوانه ای داشته باشی یا یه شانس درست حسابی یا هم تصمیم بگیری که دیگه نترسی. غیر از اون همینه دیگه همه میرن مدرسه، بعدش هم کار/دانشگاه، از یکی خوششون میاد، یه دوره گم میشن، بعد ازدباج، بعد از ازدباج هم احتمالا اگر در دام خودخواهی بیفتن یه موجود زنده دیگه به دنیا میارن و سرزنش های نسل قبل رو ما به اون ها میدیم، از اون ها می‌خوایم عشق نگرفته والدینمون رو جبران کنن، انتظارات بی جا خواهیم داشت و حقیقت تلخ اینه که بعد، صبر می‌کنیم... صبر می‌کنیم تا مرگ. صبر می‌کنیم و درد می‌کشیم؛ این چیزی به احتمال زیاد تحمیل شده نیست اما خب امن ترین راهه برای زیستن.

خلاصه که دیر نشده عزیز من، ماهی رو هر موقع از آب بگیری تازه تازست. اگه الان ۴۰ سالت هم هست و می‌گی نه الان وقت ثبت نام کلاس چه میدونم سفالگری یا تنیس نیست، دلیلش اینه که می‌ترسی... اگه نه که ۲۰ سالگی می‌کردی... می‌دونم جوونی آدم حال دیگه ایه ها، فانتزی داره ولی نه. نه. مثل آدم هایی که دلشون برای مدرسه تنگ میشه. نه واقعا نه. نمی‌دونم چطور بگم. نه. هیچ چیز جالبی در گذشته نیست.

هیچ راه مشخص و درستی برای زندگی نیست فقط باید زیست و دید و یاد گرفت و واقعا چقدر ابلهانه به نظر میرسه این زیستن و رفتن و ماندن و بودن و نبودن و ندیدن و دیدن و داشتن و نداشتن و کوفت و زهرمار، یه روز از خواب بلند میشی و می‌بینی دنیا دور تو نمی‌گرده و هر کاااری که دلت بخواد می‌تونی بکنی با زندگیت و این همه آدم احتمالا هیچکدوم تو رو یادشون نخواهد موند.

یه چیز دیگه هم که این وسط حالیم نیست آدم هایی ان که عاشق یکی یا یه چی میشن و دیگه فراموششون نمی‌کنن... بگذر بابا. رها کن. واقعا این همه آدم توی این زندگی عجیب. چرا آخه؟ به گیاه بنگر، به زمین و آسمان. چیزهای بیشتری برای دیدن هست.

گاهی اوقات دوست دارم منظور خدا رو بفهمم خب می‌دونین چی می‌گم این موجود حکیم قطعا کارش بی هدف که نیست پس هدفش از خلق بشر و اشرف مخلوقات چیه؟ یه چیزی هست که این وسط گمه و عجیبه که این معما حتی یه راهنمایی هم نداره. اگه بگین هم هدف نزدیک شدن به خود معبوده و این راه فقط از شکرگزاری به معبود ممکنه باز هزار سوال و مسئله دیگه هست که در این مکان و زمان نمی‌گنجه. انی وی.

خلاصه که دلیل این همه ملاحظه کاری چیه آقا جون...؟ تهش که نه من می‌مانم و نه او؟

سوشال مدیاموجود زندهواقعیت زندگی
۳
۲
Mary Mary
Mary Mary
حالا تا آخر هفته ببینیم چی پیش میاد بعدش شاید نبودی اصلا. "Hungry for life."
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید