امروز اول بهمنه. برف داره میاد اما نه من یه نوجوون عادی ام نه اینجا یه جای عادی. بیشتر از دو هفته شد که تقریبا دوباره به این نتیجه رسیدم که چرا تابستون کار رو خلاص نکردم؟ فکر میکردم قراره چیزی فرق کنه؟ چیزی بهتر شه؟ تقریبا نزدیک به دو هفته شد که از درس و زندگی و اون روتین تقریبا انسان غیرمعمولی در خاورمیانه رو دوباره از دست دادم. دیگه نه صبحها پا میشم به امید دوش و چایی سر صبح نه شبها میخوابم به امید اینکه بالاخره روزهای خوب میاد. کاش جهان جور دیگری بود... "این جهان که نشد، قرار ما جهان بعد، پای درخت بِه..." خودم رو خیلی سرزنش کردم این روزها اما خب کاش سرزنش داستانی رو عوض میکرد. امروز صبح که دیدم برف ها نشسته روی درختها یه چایی ریختم نشستم روی زمین و فکر کردم... "ملتی که ادبش، قناعت را فضیلت میداند، هر ساله دچار قحطیست." قناعت، قناعت، قناعت... هر کی به من میرسه میگه متولد ۸۰ و خوردهای؟ تمام شد شماها دیگه چجور میخواین زندگی کنین. راست هم میگن بالاخره. خیلی حرفها هست که شاید میشد گفت. اما مهم ترینش اینه... هیچ موقع از ایرانی بودن ناراحت نبودم. هیچ موقع. دروغ چرا همیشه فکر میکردم دغدغه ۱۸ سالهی سوئدی هم همینه؟ شاید همیشه ته دلم میخواستم که روزی از این منزل ویران برم ولی همیشه بذر حیف توی دلم هست. حیف از این سرزمین دوستداشتنی، حیف از این تاریخ و جغرافیا، حیف از این این نقل شیرین فارسی، حیف از این مردمان خوب، حیف از ما که هر روز با یکدیگر در جنگیم. وقت رفتنه، ما هم رفتنی ایم مثل همه، در امید یه بیست سالگی و یه سی سالگی معمولی در مملکتی که هویت تو هم علامت سوال بزرگیست. امیدوارم حال همه خوب باشه و از عزیزانتون باخبر باشید. در هر جناحی که هستید، یادتان باشد که انسانیت بالاترین مقام است.
"جای مردان سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود."