یادم رفته چجوری مینوشتم... نمی دونم چقدر بنویسم و چطور... راستشو بگم اصلا این یه ماه یه جوری تمام شدم که یادم رفته چجوری بود زندگی قبلیم. امروز دقیقا یک ماه از روزی که هر چی کار و زندگی و درس و خواب و خوراکه رو گذاشتم کنار. از خشم لبریزم. اون زندگی درستی که در سرم بود حالا دیگه نیست، شروع کردم دوباره به انجام کارهایی که یه چند ماه تلاش کرده بودم که فقط ازشون فرار کنم. چی فکر میکردم و چی شد؟ از امروز و فردا باید ادامه بدم اما هیچ چیز فراموش نمیشه... متنفرم از اینکه مجبورم که ادامه بدم اما ناچار باید از اینجا و این شهر برم و تنها راه چاره من همینه، خوندن برای رفتن. باید براش تلاش کنم هر طوری که شده. دیگه تحمل موندن توی این آب راکد رو ندارم. میخوام جریان پیدا کنم، میخوام حتی جای این بچههای همسن خودم که دیگه نیستن هم زندگی کنم، حقشون رو از زندگی بگیرم. تنها راه نجاتم همینه. این چند روز با یکی از دوستانم به خاطر همین مسائل قطع ارتباط کردم، نتونستم... نشد و نتونستم بپذیرم یکی از بی عدالتی همینا استفاده میکنه و تازه در پی مخالفت با بیدادگریه؟ امکان نداره! همه ما یه هوا رو تنفس میکنیم، یه خون در رگهای ماست، چرا بپذیرم که با کسی دوست باشم که دستش حتی شده غیرمستقیم با خون آلودست؟ گور بابای دوستی تا وقتی که اخلاقیات و در پی اون انسانیت رعایت نشه. مگه این گلهای تازه شکفته که ریششون سوخت، آرزو ندشتن؟ اما باز هم میگم هیچ چیز فراموش نمیشه، مگر میشه یه مادر فرزند و پارهای از تنش رو که خون از تنش ریخته شد رو فراموش کنه؟ هیچ چیز عادی نیست. هیچ لبخند و لباس سفید و نقل و نباتی در کار نیست. حتی دیگه نایی برای ادامه این زندگی هم نیست. تنها صدایی که این روزها میشنوم اینه: "مامان من میرم ولی برمیگردم، من میرم اما همیشه باهاتم، پروانهی بنفشی دیدی، منم. ابرهایی در آسمان دیدی، منم. گلی که بر سر راهت... افتاد، منم." نمیدونم چطور تونست این کلمات رو اینقدر درست در کنار هم بذاره.
حالا هر چیزی رو که میبینم، یاد آدمهایی میفتم که نمیدونم چقدر غلط یا درست ولی دلم میخواست دستشون رو میگرفتم و میگفتم لطفا امشب رو خونه بمون. یعنی میدونستن اون روز آخرین روزیه که طعم زندگی رو میچشن؟