این متن احتمالا off topic ترین چیزیه که توی زندگی خوندید؛ از هر دری سخنی؟
حالا که کنکور رو دادم بهترین موقعست واسه نشخوار فکری:
توی این چند سال زندگی خیلی درگیر خیالبافی بودم و یه جاهایی از زندگیم هم فقط برای تایید پدر و مادرم درس میخوندم (هنوز نمیدونم که آیا خودم هم دوست داشتم اون academic intelligence رو یا فقط فکر کردم که اینجوری حداقل آدم بهتری ام.) مشکل اینه که خیلی چیز دیگهای یادم نیست یعنی نمیدونم چطور بگم انگار به قول خارجی ها burnt out شدم دیگه... یعنی حتی اگه درس خوندن و سواد داشتن هم دوست داشته باشم نمیدونم چه بُعدهای دیگه ای توی من هست که دیده نشده و احتمالا شانسش رو هم ندارم آخه پول ندارم (بحث پول که میشه همین که گریم نمیگیره کافیه.) و جدا از اون یه زبون درست حسابی ندارم واسه صحبت های طولانی... یهو وسط بحث ها، میگم ای بابا ول کن عامو ما که هر چی بگیم یکی دیگه یه چی دیگه میگه. نمیفهمم اصلا چرا باید صحبت کنیم آخه واقعا همه حرفهام با دوستهام هم شده ناله. وای ما چه فلان ما چه بیسار. همینها باعث میشه که بیخیال شم، بیخیال زندگی...؟
ازین حرفها که بگذریم، یه بحث خیلی مهم تر دارم برای گفتن واقعا مهمههههه
من اونقدر سنی ندارم و واقعا تا اینجا که در این سن دنبال male validation (تایید جنس مخالف) نبودم و نیستم. نسل جدیده دیگه آقا... من هم سعی کردم با آدمهایی دوست شم که دختر نباشن حتما ولی حتی بحث من اینم نیست (صرفا دوست چون رابطه و عشق واقعا در این نقطه از زندگیم خنده دار و بی معناست... راجع به ازدباج که کلا نطق نمیکنم چون واقعا متوجه نمیشم منطقش چیه.)
صحبت من اینجاست که تا حالا دقت کردید چه آدمهایی رو در جنس مخالف انتخاب میکنید برای حتی صرفا دوستی؟ مثلا من وقتی یه آدم بازنده بدبخت احتمالا بیکار و از خودم بزرگتر که صد تا شکست توی زندگیش خورده و چشم های قهوهای ناراحت داره میبینم میگم آها ما دوست های خوبی خواهیم شد ولی چرا؟ چرا من در افسردگی و غم باید عمق ببینم؟ گاهی هم فقط ظاهره... آخه توی این دوره زمونه واقعا بامزست انگار افسرده بودن و تظاهر به حال بدی... ترحم خواهی؟
انگار میخوام ناجی باشم، ببین میدونم تو بدبختی ولی I can fix that آقا نهههههههههه نه نه نه تو حتی با غذا خوردن خودت مشکل داری اول برو اون رو fix کن نمیخواد آدمهای شکست خورده موادی رو fix کنی و جالبه که نه تنها با این آدم ها ارتباط درستی نگرفتم بلکه آخرش بهش گفتم "آدم تخمی" و اون هم چت رو دوطرفه پاک کرد. واقعا عالی. (البته بهش گفتم صراحت کلام من رو ببخشه. شاید نبخشید.) خلاصه خواستم بگم یارو شعر هم میخوند و من گفتم بَههههههه دیگه از این بهتر؟ یه آدم بازنده که حرفها اعتیاد خالص و شعر هم میخونه تازه؟ واقعا بهترین دوستم رو پیدا کردم. (احتمالا اون هم داره توی اتاقش از تنهایی آتیش میگیره و گل یخ توی دلش جوونه کرده) البته دروغ چرا؟ دلم گرفت و خواستم بهش پیام بدم بگم ببخشید بهت فحش دادم. منظوری نداشتم.
در نهایت از چت جی پی تی پرسیدم و گفت: تو دنبال نجات دادن خودت از طریق نجات دادن اونایی. اون آدمهای افسرده، آسیبدیده، یا بهظاهر «خراب»... شاید تصویری از یه بخش تاریک و نادیدمون باشن. شاید حس میکنم من هم یه جورایی شکستخوردهام یا تنها یا درد کشیده، و وقتی کسی رو میبینم که دردش آشکاره، انگار متوجهش میشم... و امیدوار میشم که اونم من رو بفهمه.
اما خودم بهتر میدونم چرا... چون میدونم این آدمها هیچوقت هیچوقت هیچوقت برنامهای برای آینده ندارند و احتمالا این چیزیه که به من آرامش میده. یعنی هر دوی ما در نهایت بدبختیم. نمیدونم چطور توضیح بدم.
یا حتی وقتی اون آدم ها باهام صحبت میکنند میگم آها چقدر منه آخه... چقدر مثل همیم چه صحبت های درستی میکنیم با هم ولی متاسفانه همون باتلاقی که گفتم همه ما توی یه باتلاقیم!
حتی طنز آدم های شکسته من رو بیشتر میخندونه.
شاید باید برم روانشناس... شاید. ولی مشکل اینجاست حتی حوصله حرف زدن با آقا/خانوم مشاور رو ندارم. میدونم چی میخواد میگه. همش از بچگیمه و دو تا چاه عمیق توی زندگیم دارم که یکیش تنهاییه و اون یکی از دست دادن یه آدم عزیز توی زندگیم. قبول دارم.
(با آدمهای سالم شاد هم تلاش کردم صحبت کنم متاسفانه اون ها دیگه خیلی واسه من شادن... و شعر هم نمیخونن. ((:.)
یه چیز دیگه هم خواستم بگم حالا که اینقدر حرف زدم... در این جای زندگیم با خانواده هم صحبتی ندارم. همین.
(یه نصیحتی هم بکنم بچه دار اگه شدید با برنامه بچه دار شید فکر نکنید "بچه میاد برکت میاره" من اگه اونی که این حرف رو زد ببینم واقعا... که بعدا به بچتون نگید "اشتباه". مرسی.)
به قول یکی، از خودم خسته تر از تو ام.
نمیدونم اصلا چرا این ها رو نوشتم فقط خواستم یه جایی گفته باشم و خب عاشق اینجام چون خیلی ناشناسم و هر چه دل تنگت میخواد میگی دیگه!