واقعا اینقدر دیدم به زندگی تغییر کرده در این یک ماه که نمیدونم آیا این حرف درسته یا نه ولی از دردهایی که کشیدم راضیام. اینقدر دارم آرام آرام زندگی میکنم و عجلهای برای زیستن ندارم که خیلی عجیبه. شاید اگر این دردها با من نبود، نگاهم محدودتر از این حرفها بود. چقدر زندگی یهو خوبه. نکنه تاثیر قرصهاست؟ ولی نمیدونم همه چیز یهو خوبه و سخت نمیگذره منتظرم فقط تایمه بیاد و آزمونه رو بدم و تمام. وای. ۲۶ روز از این دوره مونده... یعنی آبان ماه رو با این مشاوره هستم بعدش زنگ میزنم به آقا جالبه که از قضا فامیلمون هم هست بگم ببینم هنوزم کار مشاوره میکنه؟ خدا کنه نره تهران و بمونه همین دهات این یه سال رو. براش بگم این یه ماه رو چه آهسته و چه پیوسته رفتم و چه بزرگ شدم و چطور زخمم رو پوشوندم و الان آمادهام که هر روز برم موسسه و برنامه بده به من و من شروع کنم با برنامهی اون درس بخونم... اصلا من آدم بندهی ارتباطات و آدم جالبم. هر چی آدمهای جالب بگن همونه
چقدر خوشحالترم که آدمهای سمی و اشتباه زندگیم رو بیرون کردم هر چقدر دلم براشون تنگ بشه اما آدم اشتباه، اشتباهه. ۶ روز رو به آرومی میگذرونم و بعد که از دوره ۲۰ روز باقی مونده بود دوباره میام. میام و باز تا ۱۰ روز تا دوره صبر میکنم و بعد دوباره از روز صفر که پیام بدم و زنگ بزنم به آقا جالبه و ازش بخوام برام برنامه بنویسه و چک کنه مسیرم رو که یه وقت گمراهی نرم... حداقلش اینه که این یکی حضوریه و گاهی از خونه میزنم بیرون واسه همین و میرم جای موردعلاقم از این شهر. فعلا تا شش روز دیگه از "آرام زیستن". چه دیر فهمیدم که رمز در آرام زیستنه.
پی نوشت: به ثانیه نرسید نظرم تغییر کرد و گفتم بیخیال بابا چرا خودم رو ۲۶ روز علاف کنم... پیام دادم به آقای جالب. امیدوارم این دفعه این راهکار کار کنه برام.