از آخرین دفعهای که اینجا نوشتم چند ماهی گذشته، چند ماه خیلی مهم اما واقعا... اصلا چیزی توی زندگی مهمه اگه یه روز خیلی عادی قراره بمیریم؟
امروز یه دعوای خیلی بد داشتم، نمیدونم خیلی بد یا نه اما به یکی از دوستهام که ظاهرا شخصیت شکننده و تأثیرپذیری داره و راحت تریگر میشه یه حرف خیلی ساده زدم و دعوا شروع شد. سعی کردم در جواب بی احترامیش چیزی نگم که اگر میگفتم هم احتمالا خودم رو نمیبخشیدم چون وجدانم آگاهه. سعی میکنم هوش عاطفی داشته باشم، بهش گفتم چقدر عزت نفست کمه میتونیم دربارش صحبت کنیم و واقعا هم صحبت کردیم و مشکل رو حل کردیم در حالی که واقعا ناراحت شده بودم چون من دائما در تلاش بودم که این دوستی رو نگه دارم و اون بهم گفت الان فکر میکنه که حتی بیشتر از قبل دوستم داره. گفتم ممنون. حتی ممکنه این هم اذیتش کنه؟ واقعا نمیدونم دلم نمیخواد به آدمها امید واهی بدم که احتمالا شانسی بیشتر از دوستی برای ما هست در حالی که آخرین چیزی که الان بهش فکر میکنم توی رابطه رفتنه گفت دوست نداره من حرف های سطحی بزنم واقعا نمیدونم. شاید اشتباه منه که به آدمهایی که نقش بسیار زیادی هم در دنیای واقعی و زندگیم ندارند بها میدم؟ با ساختن یه ورژن غیرواقعی از اونها. به هر حال فعلا دوست شدیم و آشتی کردیم و بوس و بغل. چرا که نه هممون انسانیم؟
خبر بدی که امروز شنیدم این بود که یکی از جالبترین آدمهایی که در عمرم دیدم فوت کرد واقعا موندم زمان برام ایستاده یعنی چی؟ کی؟ چجوری؟ سنی نداشت که... و واقعا از اون موقع دارم با فکر زیاد عقلم رو از دست میدم. یعنی میدونست؟ چرا آخه؟ چرا اون؟ چرا الان؟ تو یه نقطهای در جهان و هیچ نیستی! هیچی نیستی! "تو هیچی نیستی!" بیشتر از اینکه ناراحتم کنه الان آرومم میکنه؟ واقعا ما چی ایم؟ هیچی هیچی! پس این همه ناراحتی، ego، استرس، و نگاه سخت به مشکلات داشتن واقعا بی معنیه. نمیگم داشتن این احساسات خوب نیست اتفاقا خیلی هم لازمه اما واقعا اگر متوجه باشید میدونید چی میگم. خیلی دلم براش تنگ میشه آدمی که هیچوقت ندیدمش ):
امتحاناتم داره شروع میشه و راستش از فردا برای خودم برنامه جدی ریختم، حوصله تشویق و تنبیه و اینکه یکی بگه نمیشه میشه ندارم به هیچکس هم ربطی نداره جز خودم. جز خودم و آدمهایی که بهشون اجازه بدم بهشون ربطی داشته باشه. میخوام اینو یاد بگیرم اگر به کسی اجازه ندادم توی موضوعی نظری نداشته باشه پس از گفتن نظرش هم نباید خیلی واکنش خاصی نشون بدم. همه اینها به کنار... رسالت من توی زندگی تجربه و لطف و محبت و کمک کردن به آدمهاست هر چند اونا آدمهای آسیب دیده ای باشن و دوست داشته باشن به بقیه آسیب بزنند، صرفا اگر خیلی اذیتم کردند، اونها رو با در جریان گذاشتن، ترکشون میکنم. بعضی ها رو هم همینجوری ترک میکنم چون واقعا دیگه خستم از بحث کردن درباره موضوعات واضح.
تولد ۱۹ سالگیم هم فروردین گذشت، روزهای وحشتناکی بودن. به هر حال امیدوارم حال همه خوب باشه. خیلی روزهای سختی گذشت و واقعا نیازه به یاد گرفتن و حس کردن و آموختن.