نشستم روی تخت، خیال پردازی امانم رو بریده. موندم بین دو راهی... این دو راهی هایی که جغرافیا درش دخیله، توی همه چیز نصفه نیمه بودن، راه مشخص نداشتن...
نماز میخونی، روزه میگیری، حتی اگه بدنت بکشه، روزه قضا میگیری، با خدا پیوند عاطفی برقرار میکنی، که یهو میخوره توی صورتت که اگه اینجوریای، پس چرا یه روسری درست درمون نداری؟ مطمئنی فقط از خدا نمیترسی و چون مامان و بابات اینطوری گفتن تو هم فقط پیروی نکردی؟ چرا گناه میکنی بچه مسلمون؟ اصلاح طلب شدی واسه من؟ لا اکراه فی الدین رو اشتباه تحریف نکن واسه خودت! تکلیفت رو روشن کن یا از مایی یا از اونا!
میای درس بخونی بری یه رشتهی خوب -هر چند به اجبار و به دلیل کسب نون حلال و نمردن از گشنگی و بیجایی و حتی یه ذره خجالت از آبرویی که جدّت با زحمت جمع کرده- یهو میخوره توی صورتت که آدمهای بزرگتر از خودت توی این دوره زمونه درس خوندن و حالا کارهایی دارند که ازش متنفرن... هر روز میرن جایی که هیچ تعلقی بهش ندارند... حتی یه تفریح درست و حسابی هم ندارن مصبتو شکر! تکلیفت رو روشن کن یا از مایی یا از اونا!
ای کاش دهه شصتی بودم یا حتی قبلتر... نمیدونم چرا انگار زندگی رو اونا کردن، درس رو اونا خوندن! حداقلش شب و روز حسرت زندگی آدم های تیکتاک و یوتیوب و... و این نوجوونی از دست رفته رو نداشتن... عیب نداره... پاشو برو جون بکن بچه جون، حتی اگه ته نداشته باشه، باید یه غلطی بکنی دیگه! زندگی لعنتی، دستهات رو از گلوی من بردار، دارم خفه میشم. تکلیفت رو روشن کن یا از مایی یا از اونا!
پ.ن: یه شعر برای حسن ختام:
خدا کسی است که باید به دیدنش بروی
خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست