
روی صفحه، خطی بود که بالا و پایین میرفت؛
ضربان قلب.
اما این فقط یک خط نبود.
در میانهی تپشها، پسری میدوید.
نه از چیزی،
بهسوی چیزی.
هر بار که قلب بالا میرفت، او شتاب میگرفت.
هر افتِ ضربان، مکثی کوتاه بود؛
مثل نفسگرفتن قبل از یک تصمیم بزرگ.
پسر با توپ حرف میزد.
نه با صدا،
با پاهایش.
توپ برایش فقط یک بازی نبود؛
راهی بود برای زنده ماندن در شلوغی دنیا،
برای گفتن چیزهایی که بلد نبود با کلمه بگوید.
زندگی بارها خواست ضربانش را نامنظم کند.
بارها زمین خورد.
بارها شنید «نمیشود».
اما قلب، هر بار دوباره او را صدا زد:
بدو.
و در آخرِ خطِ ضربان،
جایی که همهچیز جمع میشود،
توپ فوتبال ایستاده بود.
انگار قلب گفته باشد:
«این دلیل تپیدن من است.»
شاید بعضیها با خاطره نفس میکشند،
بعضیها با امید،
و بعضیها…
با فوتبال.