Maryam Shaker·۲۳ روز پیش«قولی به زمین»زمیننفس میکشدزیر قدمهای مااگر آرامتر راه برویماگر زخمِ درختی را ببینیمو دستمان را عقب بکشیماگر رودها را
Maryam Shaker·۲۴ روز پیشحیاطی که همیشه بهار بودهر عصر، وقتی آفتاب میخواست آرامآرام پشت بامهای محله قایم شود، حیاط کوچک خانهی بابابزرگ و مادربزرگ جان میگرفت.بابابزرگ روی صندلی چوبیا…
Maryam Shaker·۲۵ روز پیشقلمی که از جوهر میترسیددر کشوی قدیمیِ میزی چوبی، قلمی زندگی میکرد که سالها دست نخورده مانده بود. بدنهاش کمی خش داشت، اما نوکش هنوز تیز و آماده بود. کنار او، شی…
Maryam Shaker·۲۵ روز پیشتفنگی که شلیک نکردتفنگ سالها در تهِ کمد خاک میخورد.نه صدایی ازش درآمده بود، نه حتی نوری. فقط سرد بود؛ سرد مثل تصمیمهایی که عجلهای گرفته میشن.صاحبش میگف…
Maryam Shaker·۱ ماه پیشپارت ۴ – عبور از سایههاسارا نفسش را آرام بیرون داد. چراغ کمنور اتاق، سایههای آنها را روی دیوار بازی میداد. کاغذ کوچک هنوز در دستش میلرزید، اما دیگر نه از ترس…
Maryam Shaker·۱ ماه پیشوقتی خدایان فراموش کردندمیگویند زمانی، بسیار پیشتر از آنکه انسانها تاریخ را بنویسند، خدایان نگهبانِ گذشته بودند.نه گذشتهای که در کتابها ثبت شود، بلکه گذشتها…
Maryam Shaker·۱ ماه پیشپارت ۳ – سایهها و حقیقتهوای سرد اتاق، مثل دستی نامرئی دور گلویشان پیچیده بود. سکوت آنقدر سنگین بود که سارا احساس میکرد اگر نفس عمیق بکشد، صدا میشکند. نیما چند…
Maryam Shaker·۱ ماه پیششهرِ هفت آینهدر سرزمینی دور، شهری بود به نام آیینَهزار؛ شهری که در مرکز آن تالاری قرار داشت با هفت آینهی بزرگ. میگفتند هر آینه یکی از ضعفهای پنهان ا…
Maryam Shaker·۱ ماه پیشپارت ۲ – دفترچهی رازهاخانهی قدیمی با درهای نیمهبسته و چراغی که هر لحظه خاموش و روشن میشد، حس رازآلودی داشت.نیما گفت:«تو هم مثل من میخوای حقیقت رو بدونی؟»سارا…
Maryam Shaker·۱ ماه پیش«روزهایی که هیچکس نمیفهمد»پارت ۱ – پیام در شبباد سردی از پنجرهی اتاق سارا میوزید، و گوشی روی میز لرزید.پیام نیما بود:«امشب بیا اونجا… نمیخوام تنها بمونم.»سارا نف…