
دستش را آرام روی شیشه گذاشت؛
نه برای شکستن،
نه برای عبور…
فقط برای اینکه مطمئن شود نور آنطرف هنوز واقعیست.
آنطرفِ شیشه، آبیِ عمیقی میچرخید؛
مثل خاطرهای که هرچه به آن نزدیکتر میشوی،
بیشتر در خودش حل میشوی.
نور موج میزد، نفس میکشید،
انگار چیزی زنده بود که صدایش به گوش نمیرسید.
او مدتها بود یاد گرفته بود
دستش را عقب بکشد.
از آدمها،
از امید،
از هر چیزی که ممکن بود دوباره دلش را بلرزاند.
اما این نور فرق داشت.
نه قولی میداد،
نه دروغی میگفت.
فقط بود…
و بودنش کافی بود که دل آدم بخواهد لمسش کند.
انگشتهایش روی شیشه پخش شدند،
مثل کسی که میداند نمیرسد
اما باز هم امتحان میکند.
شاید چون بعضی چیزها
حتی اگر نرسیدنی باشند،
ارزش لمسِ نرسیده را دارند.
شیشه سرد بود،
ولی دلش نه.
دلش گرم شد به همین فاصلهی نازک،
به همین نرسیدنِ آبی.
و همانجا فهمید:
گاهی نجات،
نه در عبور کردن است
نه در رسیدن…
بلکه در همین لحظهایست
که جرأت میکنی
دستت را به سمت نور دراز کنی.