
هیچکس نفهمید چرا گلها روی صورتش روییدند.
قرمز بودند،
درست همان رنگِ حرفهایی که هرگز گفته نشدند.
او همیشه ساکت بود؛
نه چون حرفی نداشت،
چون کسی گوش نداشت.
هر بار که دلش شکست،
بهجای فریاد،
یک گل دیگر از دردش جوانه زد.
و اشکها…
نه شبیه گریهی معمولی،
آرام، سنگین،
مثل خاطرههایی که راه خروج را بلد نیستند.
مردم گفتند: «چقدر زیباست.»
اما زیباییاش بهای سنگینی داشت.
هیچکس نپرسید
این گلها از کجا آب میخورند.
شبها که همهچیز ساکت میشد،
او دستش را روی صورتش میگذاشت
و زیر لب میگفت:
«اگه یه نفر فقط یه بار
قبل از شکفتن این گلها
حالمو میپرسید…»
گلها هنوز بودند.
او هم بود.
اما چیزی درونش
برای همیشه
خاموش شده بود.
بعضی دردها نمیمیرند؛
فقط
خیلی قشنگ
پنهان میشوند