
در کشوی قدیمیِ میزی چوبی، قلمی زندگی میکرد که سالها دست نخورده مانده بود. بدنهاش کمی خش داشت، اما نوکش هنوز تیز و آماده بود. کنار او، شیشهای کوچک از جوهر سیاه قرار داشت؛ آرام، عمیق و ساکت، مثل شبی که هنوز ستارههایش را نشان نداده.
قلم همیشه با فاصله به جوهر نگاه میکرد.
میترسید.
نه از سیاهیاش، بلکه از قدرتش.
میدانست اگر نوکش را در جوهر فرو ببرد، دیگر نمیتواند ساکت بماند. هر آنچه در دلش جمع شده، راهی کاغذ خواهد شد.
سالها گذشت تا شبی، دستی خسته کشو را باز کرد. دستی که پر از حرفهای نگفته بود. قلم برداشته شد و برای اولین بار، نوکش در جوهر فرو رفت.
جوهر نجوا کرد:
«نترس… من فقط آنچه تو جرأت گفتنش را نداری، آشکار میکنم.»
قلم لرزید، اما نوشت.
از دلتنگیها.
از آرزوهایی که خاک خورده بودند.
از زخمهایی که هیچوقت دیده نشدند.
هرچه جوهر کمتر میشد، قلم سبکتر مینوشت.
و هرچه کاغذ سیاهتر میشد، دل آن دست آرامتر میگرفت.
وقتی آخرین قطرهی جوهر تمام شد، قلم فهمید چیزی را از دست نداده؛
بلکه خودش را پیدا کرده است.
از آن شب به بعد، قلم دیگر از جوهر نمیترسید.
میدانست سیاهیِ جوهر،
گاهی تنها راهِ روشن شدنِ دل است.