
در تاریکیِ عمیقِ دریا،
آنها میدرخشیدند…
نه برای دیدهشدن،
بلکه چون راهِ دیگری برای زندهماندن نداشتند.
عروسهای دریایی
قلب ندارند،
اما درد را خوب بلدند.
مغز ندارند،
اما میدانند کِی باید حرکت کنند
تا له نشوند.
آنها شنا نمیکنند؛
تحمّل میکنند.
جریان آنها را میبرد،
مثل آدمهایی که یاد گرفتهاند
بهجای جنگیدن،
با ضربهها کنار بیایند.
بدنشان شفاف است،
چون چیزی برای پنهانکردن ندارند.
هر زخمی که خوردهاند،
از همانجا نور داده است.
دنیا فکر میکند
زیبا بودن یعنی قوی بودن.
اما هیچکس نمیپرسد
چندبار باید بشکنی
تا اینقدر آرام بدرخشی؟
آنها ساکتاند،
نه چون حرفی ندارند،
بلکه چون فهمیدهاند
فریاد در عمق،
فقط اکسیژن را زودتر تمام میکند.
و شاید
غمانگیزترین حقیقت این باشد:
بیشترِ نورهایی که میبینی،
از موجوداتی میآیند
که یاد گرفتهاند
درد را بیصدا زندگی کنند.