ویرگول
ورودثبت نام
Maryam Shaker
Maryam Shaker♡「私は少年同士の恋が大好きです。」♡
Maryam Shaker
Maryam Shaker
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

وقتی خدایان فراموش کردند

می‌گویند زمانی، بسیار پیش‌تر از آن‌که انسان‌ها تاریخ را بنویسند، خدایان نگهبانِ گذشته بودند.

نه گذشته‌ای که در کتاب‌ها ثبت شود، بلکه گذشته‌ای زنده؛ نفس‌کش، زخمی، و پر از اگر.

در بلندترین نقطه‌ی جهان، جایی میان کوه و ابر، تالاری بود از سنگ و نور. در مرکز آن تالار، «چاهِ یاد» قرار داشت؛ چاهی که تمام خاطرات بشر در آن می‌ریخت. هر پیروزی، هر خیانت، هر عشقِ ناتمام. خدایان هر شب بر لبه‌ی چاه می‌نشستند و تماشا می‌کردند تا مطمئن شوند انسان‌ها گذشته را فراموش نمی‌کنند؛ چون می‌دانستند فراموشی، آغاز تکرار است.

اما یک شب، اتفاقی افتاد که در هیچ افسانه‌ای نوشته نشد.

الهه‌ی زمان، که موهایش از ثانیه و نگاهش از قرن ساخته شده بود، خم شد و به چاه خیره ماند. به‌جای خاطراتِ همیشگی، تصویر انسانی را دید؛ انسانی تنها، زانو زده در خرابه‌های شهری سوخته. او زمزمه می‌کرد:

«اگر می‌شد برگردم… فقط یک‌بار.»

الهه لرزید.

او برای نخستین‌بار، دلش خواست قانون را بشکند.

خدایان سوگند خورده بودند گذشته را فقط حفظ کنند، نه تغییر دهند. اما آن انسان، نماینده‌ی هزاران انسان دیگر بود. کسانی که گذشته‌شان نه درس، که زخم بود.

الهه‌ی زمان، برخلاف همه‌ی قوانین، قطره‌ای از نور را از موهایش جدا کرد و در چاه انداخت. چاه لرزید. آسمان شکافت. و جهان، نفسش را حبس کرد.

صبح روز بعد، انسان‌ها بیدار شدند… اما چیزی درست نبود.

جنگی که سال‌ها پیش رخ داده بود، دیگر به یاد نمی‌آمد. نام قهرمانان محو شده بود. حتی نام خدایان، سنگین و ناآشنا به گوش می‌رسید. انسان‌ها احساس سبکی می‌کردند، بی‌آن‌که بدانند چرا؛ مثل کسی که باری را زمین گذاشته اما یادش نمی‌آید آن بار چه بوده.

در تالار، خدایان وحشت‌زده بودند.

چاهِ یاد، در حال خشک‌شدن بود.

الهه‌ی خرد فریاد زد: «اگر گذشته نابود شود، آینده کور می‌شود!»

الهه‌ی جنگ شمشیرش را زمین کوبید: «انسان‌ها دوباره همان اشتباه‌ها را می‌کنند!»

اما الهه‌ی زمان ساکت بود. او به چیزی فکر می‌کرد که هیچ خدایی جرأت اندیشیدنش را نداشت.

او گفت: «شاید… شاید گذشته قرار نیست زنجیر باشد.»

خدایان سکوت کردند.

در همان زمان، انسانی از میان انسان‌ها برخاست؛ همان که تصویرش در چاه افتاده بود. او در جهانی بی‌خاطره زندگی می‌کرد، اما چیزی در قلبش سنگینی می‌کرد. شبی رو به آسمان گفت:

«نمی‌دانم چه چیزی را گم کرده‌ام… اما حس می‌کنم باید پیدایش کنم.»

آن صدا، تا تالار خدایان رسید.

الهه‌ی زمان فهمید. گذشته قرار نبود پاک شود، بلکه باید بازآفرینی می‌شد. نه به‌عنوان زخم، بلکه به‌عنوان انتخاب.

او برای آخرین‌بار قدرتش را به کار گرفت. چاهِ یاد فرو ریخت، اما از دل ویرانه‌هایش، دانه‌ای نورانی رویید. دانه‌ای که نه خاطره می‌داد، نه فراموشی؛ بلکه آگاهی.

وقتی دانه شکفت، انسان‌ها گذشته را دیدند… اما این‌بار از بالا. نه اسیر آن بودند، نه بی‌خبر از آن. می‌دیدند کجا اشتباه کردند، اما محکوم به تکرار نبودند.

و خدایان؟

آن‌ها آرام‌آرام محو شدند. چون وقتی انسان بتواند با گذشته‌اش روبه‌رو شود، دیگر به نگهبان نیاز ندارد.

آخرین چیزی که در جهان پیچید، صدای الهه‌ی زمان بود که گفت:

«افسانه‌ها زمانی می‌میرند که انسان‌ها یاد بگیرند خودشان اسطوره‌ی آینده‌شان باشند.»

و از آن روز، گذشته هنوز وجود دارد…

اما دیگر زندان نیست.

بال است.

خدایان
۳
۰
Maryam Shaker
Maryam Shaker
♡「私は少年同士の恋が大好きです。」♡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید