
خانهی قدیمی با درهای نیمهبسته و چراغی که هر لحظه خاموش و روشن میشد، حس رازآلودی داشت.
نیما گفت:
«تو هم مثل من میخوای حقیقت رو بدونی؟»
سارا فقط سر تکان داد.
در گوشهای از اتاق، دفترچهای خاکخورده افتاده بود. پر از نقاشیها و نوشتههایی که انگار تمام زندگی کسی را پنهان کرده بودند.
هر صفحه بوی خاطره میداد، بوی دوستیهای گمشده و ترسهایی که هیچکس نمیدانست وجود دارد.
سارا دستش را روی یکی از نوشتهها گذاشت. قلبش تند زد:
«این… مال من نیست؟»
هر صفحه پر بود از جملات کوتاه، جملههایی که شبیه فریاد بودند، اما هیچ صدایی نداشتند. صفحهای باز شد و نقاشیای دیده شد: دو شخص که دست یکدیگر را گرفتهاند، ولی یکی از آنها به سمت سایهای میرود.
«این… انگار من و نیما هستیم؟»
سارا نتوانست جلوی لرزش دستش را بگیرد.
نیما نگاه کرد:
«همه چیز به این دفترچه مربوط است. ولی تو باید تصمیم بگیری… میخوای ادامه بدیم؟»
.
.
.
«ادامهش رو فردا مینویسم…»
«نظرت چیه؟»