
پیانو سالها پیش خاموش شده بود؛
نه بهخاطر شکستن کلیدهایش،
بلکه چون کسی دیگر جرئت نداشت
دردش را روی آن بنوازد.
زمان گذشت.
باران آمد،
سکوت نشست،
و جنگل آرامآرام تصمیم گرفت
این ساز فراموششده را پس بگیرد.
علفها از میان کلیدهای سفید و سیاه روییدند،
انگار نتهایی بودند که دیگر شنیده نمیشدند
اما هنوز زنده بودند.
هر برگ، جای انگشتی را گرفت
که روزی با لرزش، ملودی دلتنگی مینواخت.
پیانو دیگر برای انسانها نبود.
برای خاطرهها مینواخت.
برای تمام صداهایی که گفته نشدند،
برای اشکهایی که فرو خورده شدند،
و برای آدمی که رفت
و بخشی از روحش را اینجا جا گذاشت.
اگر خوب گوش بدهی،
در سکوت جنگل
میشود موسیقیای را شنید
که نه با صدا،
بلکه با دل نواخته میشود.