
شب، سرختر از هر خونِ ناگفتهای بود.
ماه، دو بار در آسمان دیده میشد؛ یکی بالا، کامل و سرد، و دیگری پایین، شکسته در آبهای ساکن مرداب.
در میان شاخههای خشک و زمینِ خسته، جمجمهای آرمیده بود؛ نه از ترس، بلکه از فراموشی.
بر فراز آن، کلاغی سیاه ایستاده بود.
نه قار میزد، نه پر میکشید.
او نگهبان بود؛ نگهبانِ آنچه زمانی انسان نام داشت.
میگفتند این جمجمه، متعلق به کسیست که زیاد دوست داشت،
کسی که حرفهایش را قورت داد،
رویاهایش را دفن کرد،
و در نهایت، خودش را.
کلاغ هر شب برمیگشت.
نه برای خوردن، نه برای بردن.
میآمد تا یادش نرود.
درختها شاهد بودند که انسانها چگونه میآیند، میشکنند، و میروند؛
اما کلاغها میمانند.
آنها حافظهی زمیناند.
باد که میوزید، آب مرداب میلرزید و تصویر ماه میشکست.
انگار خاطرهای که هر بار به یاد آورده میشود، کمی بیشتر ترک میخورد.
کلاغ سرش را کج کرد،
به جمجمه نگاه کرد و انگار گفت:
«تو تمام نشدی… فقط صدایت خاموش شد.»
و شب، باز هم سرخ ماند.
چون بعضی زخمها حتی با مرگ هم سفید نمیشوند.