
میهمانی دوساعتی بود که به پایان رسیده بود و
ساغر مانند دختران مظلومِ بی پناه، درخود جمع شده بود
و در فاصله ی نیم سانتی ام،
خودرا در آغوشِ خواب سپرده بود!:)
نمیدانم چه شد که قصد کردم واردِ ویرگول بشم و
باز بنویسم.. 🤌🏼
شاید برای این است که
به ثبت خاطراتِ هرچند تلخ، اشتیاق دارم..
«پیشنهاد میکنم ابتدا دو پست قبل رو بخونید»
چشمانم را بستم و خودرا در آغوش زمان انداختم؛
و از او خواستم مرا به زمانی ببرد که اولین بار،
با تعجب نیم بوت های مردانه را میدیدم..
باچهره ای پر از سوال،
درحالیکه کفش های خیس شده را از پایم خارج میکردم؛
به مسعود خیره بودم..
خوشحالی زیر پوستی اش از همه چیز مشکوک تر بود!.
مسعود چشم هایش را با آرامی برهم گذاشت
و داخل شدیم..
این قسمت به این دلیل با جزئیات برجانم حک شده که؛
صدای مادرم را با ذوق میشنیدم که داشت پذیرایی میکرد.
دیگر فک بی چاره ام درحال افتادن بود!..
چه شده بود که مسعود و مادر اینچنان خوشحال بودند..!
حتی از یاد نمیبرم که لحظه ای باخود خیال می کردم،
شاید روحِ بابا وارد خانه شده بود😂🙂
[آن زمان ها کتاب جنایی زیاد مطالعه میکردم..]
از قالی های کدر رنگ عبور کردم
و چشمانم بر چشمان دایی محسن گیرکرد..
پوفی از حرص کشیدم!.
آخه دایی محسن آنقدر ذوق و خوشحالی داشت؟!
درحالیکه حسابی بادم خالی شده بود،
سلامی بی حوصله کردم که ..
چشمانم به پسر بغل دایی افتاد!
سرش را که بالا آورد...
دیگر نمیتوانم بنویسم.. ❤️🩹
اصلا این نوشتن چه دردی بود که به جانم افتاد؟
من را چه به نوشتن؟!..
وقتی هنوز نتوانستم قلب بی جنبه ام را بعد از چندسال،
حالی کنم به مالِ دیگران چشم ندوزد؛
چی را مینویسم؟💔
جز اینکه با انداختن چشمانش در چشمانم،
دلِ منِ بی نوارو لرزاند؟
جز اینکه نگاهش چنان با قدرت و نفسگیر بود که
آب دهانم در گلو پرت شد؟
از زیبایی اساطیری و حرف کلیشه ای سخنی نمیگویم..
از مهربانی درون سیاهچاله هایش میگویم..
که گویی از ابتدا برای قلب بیچاره ام دام پهن کرده بود:)
لحظه به لحظه اش را بر یاد دارم...
که دایی سرفه ای مصلحتی کرد
و من و او به خود آمدیم..
مادر خجل زده شکلات تعارف میکرد
و دیدم صورت سرخ مادر را! سرخی که از فقر بود:)
از خجالت بود!..
کنار مسعود نشستم و غرق در صحبت شدیم..
آن روز فهمیدم آقا پسر، همان سهیلِ خودمان است.
پسرِ عنق کودکی!..
پسر ناتنیِ دایی که از همسر اولش بود..
_چیز درستی بر یاد ندارم اما میدانم سر همین بچه،
تا سالها مامانجون با دایی محسن دعواداشت..
گویی آمده بودند در خرج و مخارج به ما کمک کنند..
پس از رفتنشان مسعود، خنده ی بلندی کرد و
رو به مامان گفت:«همین پسری که شما، درحلال زاده بودنش شک داشتید داره دستمون رو میگیره!»
کاش معصوم حالا، پوزخندی روانه شان میکرد
و به آن ها گوشزد میکرد که،
هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیرد!!!.
ولی خوش خیال، لبخندی مهمان لب هایم کردم
وبا مسعود و مادر در رویا پروری همراه شدم:)
درست از آن روز به بعد رفت و آمد دایی و تک پسرش
در خانه ی ما باز شد..
و من؟ در رویا سیر میکردم..
آن روزها، روز های خوش پس از بابا بود..
مسعود بسبب سهیل خان، کار خوبی دست و پا کرده
و مادر نسبت به قبل کمتر کار می کرد!..
و من، دختری که تازه پابه عرصه ی جوانی گذاشته بودم؛
در خیالاتم، سهیل را شاهزاده ای سوار بر اسب می دیدم
که در شیرینی فروشی مهین از من خواستگاری میکند..
همین هم شد..
البته اگر خواستگاری را فاکتور بگیریم!
به یاد دارم که به مناسبت مبعث،
حسابی سرِمان در شیرینی کده شلوغ بود..
بی حواس درگیر وزن کردن کیک ها و بسته بندی بودم،
که صدای آشنایی مرا به خود جلب کرد..
اما حجم کارها اجازه ی فکر اینکه چه کسی روبرویم است را از من گرفته بود..
سرد و خشک گفتم«بفرمایید»
و بلافاصله باهمان عطوفت و بم صدایش گفت
«دوچشمت از عسل لبریز و لب هایت شکر دارد، بیا!
چند؟»
گویا دچار شوک الکتریکی شده بودم،
چشمانم از حدقه بیرون زده بود..
ابتدا باخود گفتم این چه کسی است که
به خودش اجازه داده بامن آنقدر صمیمی باشد؟
اما امان از وقتی که سرم را بالا آوردم و چشمانم
بر چشمان مرموزش گره خورد..
چشمانی که با هر پلک زدنش نور بر قلبم جاری میساخت.
هول و خجل دستی بر شالم کشیدم و سلام کردم
با لبخند آرامش بخشی سلام کرد و گفت چند؟
با چهره ی سوالی و منگ به او خیره ماندم
لبخند یک طرفی اش را گسترش داد..
و با نگاهی که پسِ آن خواندم که فهمیده بود
وجودش حالی به حالی ام میکرد،
گفت: عاشقی؟ کیک خامه ای ها چند؟
کنف قیمت را به او گفتم و خودرا درگیر بسته بندی کردم.
اما چه کاری؟ معذب در زیر نگاه داغ اش جان دادم..
دست آخر با هول و ولا جعبه را دادم و کارت را کشیدم.
او هم بی خداحافظی رفت..
از یاد نمیبرم این احمق بودنم را!
که تا یک ماه حدودا این صحنه را
درذهنم بازسازی میکردم.
ادامه دارد