ویرگول
ورودثبت نام
صنم رضایی
صنم رضاییدر حال نوشتن...
صنم رضایی
صنم رضایی
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

هر چی دوست داری بنویس...

لپ تاپ را باز می کنم. سایت ویرگول را جست و جو می کنم. قسمت انتشار پست را باز می کنم و توی جای خالی «هر چی دوست داری بنویس» می نویسم. چی می نویسم؟ چیزهایی که دوست دارم. به چیزهایی که دوست دارم بنویسم فکر می کنم. دوست دارم بنویسم که چه قدر دوست دارم که بنویسم. نوشتن را خیلی دوست دارم. اصلا وقتی می نویسم احساس می کنم با خودم آشتی هستم نه که در حالت عادی با خودم قهر باشم، نه اما همه مان قبول داریم که حداقل یک کار توی دنیا هست که وقتی سراغش می رویم، خودمانیم و خودمان. روح و جسممان یکی است، حتی اگر توی آن کار ناشی باشیم، دوست داریم که بهترش کنیم. دوست داریم مثل بچه مان بزرگش کنیم و از بالغ شدنش لذت ببریم.

دیگر چه چیزهایی دوست دارم؟ من میز کارم را هم خیلی دوست دارم. یک جا مدادی لیوانی دارم به شکل خانه ای کوچک که لیوانی چوبی بهش چسبیده و توش را پر کرده ام از شش تا مدادرنگی، یک مداد و خودکار و پاک کن و تراش. یک گلدان کوچک هم دارم که اسم گل توش را نمی دانم ولی هر چند وقت به چند وقت جوانه کوچکی می زند که با دیدنش احساس غرور می کنم. انگار میز التحریر من جهان کوچکی است که این گل در آن احساس آرامش کرده و در بستر آن با خیالی راحت جوانه می زند و بچه می کند. چیزهای دیگری را هم دوست دارم مثلا صبح زود بلند شدن به هوای سفر رفتن، شده باشد پیک نیکی چند ساعته. نگاه کردن به مسابقات جام جهانی را هم دوست دارم البته اگر تیم ملی ایران هم توش باشد. علاوه بر تیم ایران، دیدن بازی تیم آرژانتین به خاطر مسی و تیم پرتغال به خاطر رونالدو و برزیل به خاطر نیمار را هم دوست دارم. هم چنین دیدن بازی های جهانی والیبال را هم خیلی دوست دارم و با هر بالا پریدن بازیکن های ایران من هم از جایم بلند می شوم. اگر تنها باشم، به اندازه پنج وجب و اگر تنها نباشم به اندازه نیم سانتی متر.

اگر بخواهم هر چی دوست دارم بنویسم، از خیلی چیزها خواهم نوشت حتی از چیزهایی که دوست ندارم. از کله پاچه، سیرابی، آدم های خوش شیفته، آدم های بی ادب، از صبح زود بیدار شدن و سرکار رفتن، از سرکار برگشتن و ناهار نداشتن، از مردن آدم هایی که دوستشان دارم، از کتاب های نخوانده و از همه چیزهایی که اخم می اندازد روی ابروهایم.

داشتم همین ها را می نوشتم که صدای آژیر آمبولانس یا نمی دانم پلیس آمد و رفتم پای پنجره. در را که باز کردم گلدانی که توش مامانم جعفری کاشته بود روی زمین افتاد و خاکش ریخت. چیزی که دوست داشتم افتاد و تمام شد. گلدانی که هر روز آبش می دادم و از قد کشیدن جعفری ها و چیدنش شان و ریختن شان توی سوپ لذت می بردم رفت و غلتید قاطی اتفاقی که دوست ندارم.

راستی یادم رفت بگویم که زندگی هم جزء چیزهایی است که دوستش دارم، زندگی با همه چیزهایی که دوستشان دارم و چیزهایی که دوست شان ندارم. حل شدن توی اتفاقات زندگی و خودت را دست باد سپردن و هوشیار بودن به کوچک ترین نشانه هایی که خدا برایت می فرستد. توی این سن و سال فکر می کنم که شاه کلید خوب زندگی کردن همین باشد. همان طور که مولانا می فرماید:

«هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر، آرام تر از آهو، بی باک تر از شیرم»... .

به باقی خاک گلدان روی فرش نگاه می کنم و توی کارگه تقدیر تسلیم می شوم. نفس عمیقی می کشم، آرام تر از آهو می شوم و بی باک تر از شیر... .

دوستتقدیرمولانانوشتن
۸
۰
صنم رضایی
صنم رضایی
در حال نوشتن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید