زندگی ما همانند دفتری پر از خاطره است. خاطرههایی که گاهی از به یاد آوردن آنها چهره در هم میکشیم و گاهی گوشه لبی به لبخند کج می کنیم.
گاهی میخندیم به خاطراتی که در آنها گریه کردهایم و گاهی گریه میکنیم به خاطراتی که در آنها خندیدهایم.
قطع به یقین، همه در دفتر زندگی، صفحاتی از خاطراتشان را هیچگاه از یاد نخواهند برد. همچون خاطرهی من، که در ذهنم ماندگار شده است. خاطرهای که به سال ۱۳۸۰ برمیگردد، به زمانی که اولین اتومبیل زندگی مشترکمان را خریدیم. اتومبیل ما مزدای تککابین نقرهای رنگِ مدل ۶۷ بود. آن موقع دو دختر ۹ و ۷ ساله داشتیم. روزی که همسرم، آنرا به منزل آورد، با دیدن آن، در جا میخکوب شده بودم.! اصلا شبیه آنچه که تصورش را میکردم ، نبود. اما دخترها خوشحال بودند و بلافاصله سوارش شدند و مدتی، داخل کابین را با دقت خاصی، همچون دو کارشناس رسمی خودرو بررسی کردند.
همسرم این مزدا را با معرفی یکی از افراد فامیل، خریداری کرده بود و این فامیل محترم بسیار از ماشین، تعریف و تمجید کرده و ادعا میکرد آنرا شکاری پیدا کرده. دقیقتر که به اطراف مزدا نگاه کردم، متوجه شدم رنگ نقاطی از بدنه، پریده است. یکی از آینههای بغل هم قاب نداشت. در قسمتهایی از سپر جلو، علاوه بر اینکه رنگش پریده بود، زنگ هم زده بود. تو رفتگی سپر پشت هم نشان از برخوردی جانانه داشت.
داخل کابین هم نقایصی داشت ک بارزترینش داشتن فقط یک کمربند ایمنی، سمت راننده بود. گویا این ماشین همیشه تکسرنشین بوده و نیازی به کمربند سمت دیگر نبوده است. برایم سوال بود که این شکاریه ؟ یا ما رو شکار کرده!
با دیدن این همه نقص و ایراد، عصبانی بودم، اما لبخند میزدم تا لطمهای به ذوق دخترا، نخورد.
بعد از چند روز، جهت دیدن یکی از اقوام، سفری بین شهری برایمان پیش آمد. من نگران نداشتن کمربند بودم، اما همسرم خیالم را راحت کردو گفت مشکلی پیش نخواهد آمد و ما راهی سفر شدیم.
بین لبهی تکیه گاه صندلی و شیشه پشت، فضایی حدود ۲۰ سانت فاصله بود که دخترا به نوبت آنجا دراز میکشیدند.
پس از طی مسافتی، تابلوی راهنمایی، ۵۰۰ متر فاصله را تا پلیس راه، نشان میداد. همسرم گفت دختر بزرگترم که پشت سرمان دراز کشیده بود، پایین بیاید تا پلیس اشکال نگیرد. جلوتر که رفتیم، مآمور پلیسی، کنار جاده ایستاده و وسایل نقلیه را با دقت خاصی رصد میکند. ناگهان، نگران گفتم:
- وای! کمربند! اگه متوجه کمربند من بشه، حتما ما رو جریمه میکنه.
همسرم سریع کمربند شلواش را باز کرد و به من داد و با لبخند گفت:
- اینم کمربند!
با تعجب به کمربند نگاه کردم. همسرم گفت:
- به حالت کمربند ماشین، روی شانهات بذار.
وقت برای تردید نبود.پس سریع، همانطور که همسرم گفت، کمربند را روی شانهام گذاشتم.و به صندلی تکیه دادم تا کمربند نیفتد.
آنزمان هنوز دوربین کنترل سرعت در جاده و پلیسراه، نصب نبود و ماموران پلیس، هر مشکلی را که متوجه میشدند، جریمهاش را در برگههای جریمه یادداشت میکردند و به رانندگان خاطی تحویل میدادند تا پرداخت کنند.
هر چه به مامور پلیس نزدیکتر میشدیم، ضربان قلبم تندتر میزد. برای اینکه به او نگاه نکنم تا متوجه اضطرابم شود، مشغول صحبت با دخترا شدم.
چون نیمههای فصل بهار بود، اطراف ساختمان پلیس راه، زمینهای وسیعی از کشتزارهای گندم تازه روییده و سبز بودند، که همراه با فوارههای ایجاد شده از آبیاری بارانی، مناظر زیبایی را خلق کرده بودند. آن زیبایی ها را به بچه ها نشان می دادم، در شرایطی که در دلم غوغا بود و بدتر از آن مجبور بودم بیحرکت، بمانم.
از مقابل مامور پلیس که عبور کردیم، با تابلویی که در دست داشت، به ما دستور توقف داد. احساس برافروختگی میکردم. حال مجرمی را داشتم که در حین جرم، دستگیرش میکردند . آهسته گفتم:
- وای! متوجه شد؟! شاید هم دخترمون رو بالای صندلی دیده!
همسرم کمی جلوتر، کنار جاده توقف کرد و پیاده شد.
دقایق انگار به اندازه ساعت میگذشتند، چقدر دوست داشتم به عقب برگردم و ببینمشان. ِاما با کوچکترین حرکت من، کمربند از روی شانهام میافتاد. سوالهای زیادی درذهنم ایجاد میشد که جوابی برایشان نداشتم.
بالاخره همسرم آمد و همچنانکه پشت فرمان مینشست، لبخند زد و برگهای دستم داد.
- متوجه کمربند شد!
به برگه نگاه کردم. بله، جریمه شده بودیم آنهم به دلیل نداشتن کمربند من!
«دنده عقب با اتو ابزار»
# معصومه مکبر