یک پیشنهاد برات دارم: اگر بتونی برای خودت معنای عمیق و ارزشمندی در ترانه ای که گوش میدی پیدا کنی، قطعا هر بار خیلی بیشتر از گوش دادن به اون آهنگ لذت خواهی برد .
سفید پوشِ بخش غم! استعاره ای بسیار زیبا برای تشبیه نقش پرستارِ بیمارستان (که شب و روز درحال مراقبت از بیماران بستری شده هست هر چند دقیقه یکبار به اتاق هاشون سَرَک می کشه) به خداونده، و تشبیه انسان مومن به بیماریِ که به درگاهش اومده تا برای شفای بیماری های جسمی و روحی خودش دعا کنه...
یه گله رو شمردم و یه گرگ توی ذهنمه
چه وقتِ خوابِ پاشو که یه بره واقعاً کمه
شمردن گوسفندهای گله در خیال، یکی از تکنیک های آرام کردن ذهنه که برخی مواقع برای افرادی که شبها بد به خواب میرن تجویز میشه! حالا تصور کن توی انجام همین تمرین، یک گرگ وارد خیالت بشه و پریشانی ذهنت رو چند برابر کنه! مثل برخی اوقات که قبل از یک اتفاق ناگوار یهو دلشوره به جون آدم میوفته!
تشبیه زیبایی برای بیدار کردن آدمی که در خوابِ غفلتِ بازی این دنیا قرار داره و هیپنوتزم دستاوردها و دارایی هاش شده ولی ناگهان که با یک تلنگر متوجه به پایان رسیدن مهلتش توی این دنیا میشه ...
بلند میشم از تنم صدامو باد می بره
دو روزه گریه می کنم یه لحظه هم نمی گذره
ولی این بار وقتی این آدم بی خواب و بی قرار میاد از روی تخت بلند بشه، انگار از تنش بیرون میاد (خروج روح از بدن) و ناگهان می فهمه صدایی برای حرف زدن نداره! حرف می زنه ولی کسی صداش رو نمی شنوه ...
دو روز راه میرم و هنوز روی این پُلم
مگه تو رو ببینمت که بشکفه گُل از گلم
حالا چند شب یا چند ماهه که این فرد در وضعیت بین مرگ و زندگی پرسه می زنه و نه آدم های این دنیا صداش رو می شنوند نه اجازه عروج به دنیای پس از مرگ بهش داده میشه!
شبیه یک آدم کارتن خواب که بی جا و مکان و بلاتکلیفه، شبیه یک بیمار لاعلاج که رفته توی کُما! شبیه یک بازداشتی که توی زندان با انتظار تعیین تکلیف شدنه پرونده اش، دائم گوشش به صدای بلند گوی بازداشتگاهه!
حالا با تصور این وضعیت میشه فهمید که اون فرد چطور با شنیدن اون خبر یا دیدن اون کسیکه با چنین حالت اظطراری انتظارش رو می کشیده گُل از گلش میشکفه ...
سفید پوش بخشِ غم، یه شب که ناز میخری
بِرِس به داد مُسری مریض تخت آخری
فریاد مُسری و مشترک همه انسان های گرفتار یک چیزه: تمنای نجات از اون وضعیت!
( أَمّن یجیبُ المُضطَرَّ إِذا دَعاهُ و یکشِفُ السّوءَ : ای آنکه وقتی درمانده ای او را بخواند اجابت می کند و آسیب و گرفتاریش را دفع می نماید)
برای روبرو شدن، یه لحظه هم غنیمته!
تو سایه تم وسیعتر از رویای نصف نیمه مه
توقع من از شبها، تو رو به خواب دیدنه
بهشتِ من تصورِ به سمت تو دویدنه
جهان من بدون تو یه رنج بی نهایته
تحمل ندیدنت فقط به حرف راحته
فقط یک لحظه دیدار کافیه! حتی توی خواب! برای آدمی در این موقعیت، هر حالتی غیر از نجات بازهم طعم جهنم رو میده ...
نسیمِ کشف و ذوق زد، به صورتم خنک شدم
یه مورچه اَم که بی هَوا سَوارِ قاصِدَک شُدَم
همه مون در بین خاطره هامون، وقتی داریم لحظاتی رو مرور می کنیم که یک اتفاقی درحد معجزه برامون رخ داده، اتفاقا شیرین ترین قسمت اون خاطره برای گوینده و شنونده، همون لحظات قبل از ظهور معجزه است که با هر بار یادآوریش انگار آدم دوباره شیرینی اون تجربه رو احساس می کنه.
لحظه باز شدن دَر، لحظه طلوع نور یا لحظه ورود به تجربه ای که برامون تبدیل به آرزو شده بود، دقیقا شبیه وزیدن یک باد خنک به صورت آدمیه که تشنه و تنها توی بیابان گیر افتاده بود و در به در به دنبال راه نجات می گشت.
و معجزه همونجاست که یک قاصدک (یک فرشته یا یک رسول الهی) ماموریت پیدا میکنه تا یک مورچه رو که قابلیت پرواز نداره، از روی ریگ های داغ بیابان بلند کنه و با خدش به مقصد بعدی که براش مقدر شده هجرت بده.
به این کِسی که اومَده به مَن دوباره جون بِده
بگو که اِسمِتو بگه جِنازه مو تِکون بِده
عملیات احیاء برای کسی که دچار ایست قلبی شده، همراه با وارد کردن چند شوک الکتریکی به بدن بیمار انجام میشه تا در اثر اون شوک ها، شاید ضربان قلب دوباره به راه بیوفته. ولی برای بیمار حاضر در این شعر، صرفا ذکر نام خدا میتونه قلبش رو به تپش در بیاره ....

سایر یاداشت های من درباره ترانه های محسن چاوشی که احساس کردم جای تعمق دارند رو می تونید از لینک های زیر مطالعه پیدا کنید: {خودم هنوز بعضی هاشون رو دوباره مرور میکنم}
ببُر به نام خداوندت، ذره بین ، جهان فاسد مردم ، مسافت بارانی، قمار باز، قشنگ من، قهوه قجری