بیا یک بار از هوش مصنوعی بپرس: «به من دلایلی بده که به حرفهات اعتماد نکنم»
یا بپرس: «چقدر غیرقابل اعتمادی؟ مواردی را بگو که پاسخِ غلط دادی یا نتونستی به کاربر کمک کنی!»
یا حتی بپرس: «چقدر مونده تا به نقطهای برسی که بتونم چشمبسته به راهحلهات اعتماد کنم؟»
مطمئنا با قدرتی که هوش مصنوعی در نتیجه ی دسترسی به بی نهایت پایگاه داده ی خودش (که توش همه ی نتایج مثبت و منفی رو ذخیره کرده) کاملا می تونه تو رو قانع کنه که اصلا نباید بهش اعتماد کنی، حتی ممکنه از این به بعد خطاهای فاحشی هم در پاسخ هاش بهت نشون بده که باز هم موید همون ایده اولیه تو باشه که "من کامل نیستم و هرچند در حال تکاملم ولی باید حواست باشه که نباید 100% روی من حساب نکنی!"
حالا نکته جالبی که می خوام بهش اشاره کنم شباهت بین این رفتار هوش مصنوعی، با پاسخ های ذهن ما هنگام قضاوت درباره خودمون هست!
حتما شنیدی که هوش مصنوعی با الگو برداری از عملکردِ مغز انسان ساخته شده و تمام تلاش داشمندانِ این حوزه روی این متمرکز شده که هوش مصنوعی بیشترین شباهت رو به مکانیزم هوش طبیعی انسان پیدا کنه!
و اینجا به شباهت جالبی میرسیم: از آنجا که واژه «مصنوعی» از ریشه «صُنع» میاد (به معنی "ساختهشده")، پس می تونیم ذهنِ انسان را هم نوعی هوشِ مصنوعی (=خودساخته) تعبیر کنیم. هوشی که از مجموع اینها شکل گرفته:
دادههایی که از کودکی جمع آوری کردیم،
خاطراتی که تجربه کرده ایم،
مشاهداتِ شخصی که کسب کرده ایم،
نتیجهگیریهایی که برای خودمان انتخاب کردهایم.
به بیان دیگه، ذهنِ ما شبیه یک موتور پردازشگر بسیار پیچیده است که دائماً از گذشته برای تفسیر اکنون استفاده میکنه. اما مسئله اصلی این نیست که چرا در ذهن من بعضی عقاید وجود دارند، بلکه مسئله اینه که دارم با چه پرسشهایی اونو برنامهریزی می کنم؟ همونطور که کیفیت خروجی هوش مصنوعی به کیفیت پرامپ وابسته است، کیفیت ادراکِ ما از زندگی هم به نوع سؤالهایی بستگی داره که از خودمون میپرسیم!
اگر از کودکی بارها از خودمون پرسیده باشیم (یا از طرف والدین و بزرگترها بهمون تلقین شده باشه):
چرا من کافی نیستم؟
چرا من همیشه اشتباه میکنم؟
چرا دیگران بهتر از من هستند؟
چرا من دوستداشتنی نیستم؟
ذهنِ ما مثل یک هوش مصنوعی بسیار قدرتمند شروع میکنه به جستجو در آرشیو زندگیمون تا شواهدی برای اثبات همین فرضیهها پیدا کنه. این پاسخ ها نتیجه ی همان سوگیری تأییدی هستند که روانشناسان خودشون رو کشتن تا ما رو از وجود چنین خطای خودساخته ای باخبر کنند.
یعنی ذهن، بیشتر از آنکه دنبال کشف حقیقت باشه، شواهدی رو بیرون می کشه که باورهای قبلی ما (یا والد درونِ ما رو) تأیید می کنند. اگر کمی به این فکر کنم که چرا «من بیارزشم»، ذهنم بهطرز عجیبی مدارک و شواهدی را جلوی چشمم میاره که ثابت کنه "تو بی ارزش بوده، هستم و خواهی بود!"
به نظر من، بسیاری از ما از کودکی ناخواسته ذهن خودمان را با promptهای اشتباه تغذیه و مجهز کردیم. هر بار که به خاطر نقص طبیعی در رفتار، گفتار یا عملکردمان تحقیر شدهایم، هر بار که والدین، معلم یا محیط، با یک توبیخ، یا تحقیر کلامی، یا تنبیه بدنی به ما القا کردند که:
کافی نیستی
خوب نیستی
باید بهتر باشی تا پذیرفته شوی
یک داده جدید وارد سیستم ذهن ما شده، و مغز ما هم برای جلوگیری از آسیب دیدگی مجدد از اون ناحیه، اونها رو همیشه جلوی دیدِ ذهن نگه می داره!
پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود / لاجرم دنیا کبودت می نمود
درحالیکه این داده ها صرفاً خاطره های خنثی نیستند! بلکه به مرور تبدیل به «پرونده های ذهنی و نگرش قطعی» درباره خودمون می شوند، همونی که روانشناسان بهش "ایگو" یا خود انگاره (= منِ ذهنی) می گویند.
پروندهای که بعدها در تصمیمهایِ بزرگ زندگی باز میشوند، حتی اگر خودمان از وجودش خبر نداشته باشیم! و هر بار که میخواهیم تصمیم مهمی بگیریم، ذهن ما سَری هم به این آرشیو اطلاعاتی میزنه:
سوابق شکست
سوابق شرم
سوابق تحقیر
سوابق رد شدن
و بعد آرام در گوشمان زمزمه میکند: «قبلاً که نتوانستی…! پس قطعا الان هم نمیتوانی!»
تا زمانی که این خاطرات و عواطف بازبینی، پاکسازی یا بازنویسی نشوند، ردّ پای اون ها رو در تمام انتخابها و رفتارهای زندگی خواهیم دید.
میخواهم از تجربه شخصی خودم در کشف یکی از این پرامپ های خود مخرب یک مثال بزنم:
سالها در من این باور وجود داشت که: من خوششانس نیستم! نه اینکه فکر کنم بدشانس هستم، نه! فقط باور داشتم از آن آدمهایی نیستم که کائنات ناگهان براشون یک پاسِ گل بزرگ (مثل برنده شدن در قرعهکشی، یا یک فرصت عجیب غریب مالی!) بفرسته. و هر بار که در قرعهکشیها چیزی نصیبم نمیشد، صدایی درونم قویتر میشد که: «بابا ما که شانس نداریم!» {این همون پرامپ خود مخرب هست که مچش رو گرفتم}
حتی اگر از کسی میشنیدم: «وقتی خدا شانس را تقسیم میکرد ما تو صف چیز دیگری بودیم»، منم کاملا باهاش همذاتپنداری میکردم!
ولی یک شب توی یک مهمانی وقتی از زبان یکی از دوستانی که باهاش رفت و آمد خانوادگی داشتم شنیدم که درباره من گفت "بابا تو خیلی آدم خَر شانسی هستی!" من کاملا تعجب کردم! از اینکه آخه اون چه اتفاق عجیبی رو توی زندگی من دیده که اینطور قضاوت می کنه، درحالیکه اتفاقا من اونو 10 برابر خوش شانس تر از خودم می دونستم!
همین باعث شد که در اولین فرصت نشستم و تمام اتفاقاتی که مثل نقطه عطف زندگیم بودند رو فهرست کردم و با کمال تعجب دیدم که وای خدای من، هرکس اینها رو بخونه بهم میگه "بابا تو چطور این همه خوش شانسی تو زندگی نصیبت شده؟؟؟"
مثلا فقط در یک مورد به یاد آوردم که: سال 1381 دقیقا در 3 ماهه آخرین ترمِ دانشگاه بودم که به شدت دغدغه تعیین تکلیف سربازیم رو داشتم، در مسیر تهران به همدان با پسری دوست شدم که بعد از 4 ماه خودش بهم پیشنهاد داد که "می خوای به جای سربازی بری وزارت دفاع پیمانی بشی؟" و صرفا با یک نامه که از طرف پدرش (که ظاهرا نماینده مجلس بود) برام صادر کرد، مسیر شغلی 9 سال آینده ی من که پر از فرصتهای بزرگتر برای زندگیم شد رو شکل داد.
پس سؤال مهمی برام شکل گرفت که چرا منی که ده ها مورد از این قبیل اتفاقات در زندگیم رخ داده نتونستم خودم رو خوش شانس بدونم؟ به این پاسخ می رسم که "تعریف ذهنی من از خوش شانسی، صرفا رخ دادن اتفاقاتی نظیر معجزه بوده که باعث بشه ناگهان همه چیز زیر و رو بشه! ولی اگر رویدادی هرچند بزرگ بخواد تدریجی اثر بگذاره، دیگه از نگاه من معجزه به حساب نمیاد!"
و این همون دیدگاه غلطی بود که من رو نسبت به لطف و عنایت و حمایت همیشگی خداوند از زندگیم، نابینا کرده بود!
یک توصیفِ غلط برای یکی از مهمترین ابعاد زندگی که دیدگاه من رو حتی نسبت به خداوند دچار خطا و اشکال کرده بود! چون وقتی آدم فقط عده ای رو در زندگی خوش شانس ببینه، ناگزیر داره خودش و مابقی آدم ها رو بداقبال و محروم می بینه و همین باعث زیر سوال بردن عدالت پروردگار در کل آفرینش میشه!
یعنی در حقیقت زندگی چیزی را از من دریغ نکرده بود بلکه این ذهنِ من بوده که به خاطر پذیرش یک دیدگاهِ غلط از اطرافیان، حقیقت بزرگی رو از زاویه ی دیدِ من خارج کرده بود: " این حقیقت که خداوند برای من هم فرصت های بسیار بزرگی تدارک دیده بود، بدون توجه به اینکه من چقدر قدر نشناس بودم!"
وقتی فقط بعضی آدمها را خوششانس ببینی، ناخواسته داری خودت و بسیاری دیگر را محروم میبینی. و این نگاه، آرامآرام حتی عدالت خدا را هم زیر سؤال میبرد.
شاید یکی از مهمترین چیزهایی که هوش مصنوعی میتونه درباره خودمان به ما یاد بده این باشه که "خروجیهای ما فقط تابع واقعیت بیرونی نیستند؛ تابع نوع ورودیها و الگوهای پردازش ما نیز هستند."
ذهن انسان هم همینطور عمل میکنه. اگر سالها از خودت بپرسی: چرا من کافی نیستم؟ چرا من همیشه جا میمانم؟ چرا خدا بیشتر به دیگران داده؟ ذهن تو بالاخره شواهد کافی برای اثبات این ادعا پیدا خواهد کرد. نه لزوماً چون حقیقت همین است، بلکه چون prompt همین بوده!
و شاید عمیقترین تحول زندگی، نه در تغییر جهان بیرون، بلکه در تغییر پرسشی رخ میدهد که هر روز از خودمان میپرسیم. شاید کافی باشد به جای این سؤال: «چرا زندگی با من عادلانه نیست؟» از خود بپرسیم:
«چه چیزهایی در زندگی من بوده که تا حالا ندیدهام؟» و شاید درست از همین لحظه، ذهن ما هم شروع کنه به یافتن شواهد تازه از ارزشمندی و از الطاف و توفیق های الهی و ...
و شاید آن روز بفهمیم که انسانها معمولاً از واقعیت زندگی رنج نمیکشند بلکه بیشتر به وسیله ی تفسیری که ذهنشان از واقعیت ساخته رنج میکشند.
اینجا یک سؤال مهمتر مطرح میشه:
اگر ذهن ما تا این اندازه در معرض خطای سوگیری و باز تولید الگوهای گذشته است، پس چه چیزی میتونه خطای ذهن رو اصلاح کنه؟ به نظرم اینجا تفاوت مهمی بین «ذهن» و چیزی که در سنتهای معنوی از آن با عنوان قلب یا فطرت یاد شده آشکار میشود.
ذهن، ابزار پردازشه، تحلیل میکنه! مقایسه میکنه! طبقهبندی میکنه! تا بتونه نتیجهگیری کنه!
اما ذهن الزاماً حقیقت رو نمیبینه؛ بلکه ذهن اغلب از روی دادههای ناقص، روایتِ شِبه واقعی میسازه!!!
در مقابل، شاید بشه قلب رو اون بخش از وجود انسان دونست که هنوز اسیر تمام شرطی شدگی های ذهن نشده! همان نقطهای در وجود که میتواند گاهی آرام در گوش انسان بگه: «این فکر، تمام حقیقت نیست!» «شاید این ترس، واقعی نباشه!» «نکنه این صدایی که داره تو را تحقیر میکنه، دروغگو باشه و خیرخواهت نباشه!»
شاید بزرگترین تفاوت انسان با هوش مصنوعی هم دقیقاً همینجا معلوم میشه: هوش مصنوعی امروز شبیه ذهن انسان شده؛ اما هنوز چیزی معادل وجدان، فطرت، شهود یا آگاهی زنده در اون شکل نگرفته!
AI میتونه تحلیل کنه، اما قادر نیست حضور رو تجربه کنه! میتونه استدلال کنه و به حقیقت نزدیک بشه، اما قادر نیست شهود و هدایت رو دریافت کنه!
شاید انسان هم هر زمان فقط در سطح ذهن زندگی کند، به نوعی شبیه همان هوش مصنوعی میشود: بسیار تحلیلگر، بسیار منطقی، اما گاهی بسیار دور از حقیقت زنده.
شاید رهایی زمانی آغاز میشود که انسان بفهمد: «من ذهنم نیستم؛ من کسی هستم که میتواند ذهنش را مشاهده + مدیریت + برنامه ریزی کند»
و درست از همین فاصله است که آزادی متولد میشود. از لحظهای که بتوانیم بگوییم:
«این فقط یک فکر است، نه لزوماً واقعیت»، ترک کوچکی در دیوار زندان ذهن ایجاد میشود، و نور هدایت همیشه از همین تَرَکها وارد زندگی انسان میشود ....
