ویرگول
ورودثبت نام
Mst
Mstمن بیش‌تر از نوشته‌هایم هستم!
Mst
Mst
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

از آمپول می‌ترسی؟

یک دفعه سراغم آمد. همیشه همینطور است، یک‌دفعه می‌آید، دَرد را می‌گویم!


معمولا متوجه آمدنش نمی‌شویم. زمانی به خودمان می‌‌آییم که درد هست، پیشمان است و خیال رفتن ندارد.
برای هر کسی یک‌دردِ جسمی خاص بدترین درد دنیاست. بعضی‌ها می‌گویند دندان‌درد بدترین است، بعضی معتقدند سردرد و بعضی معده‌درد. برای من گردن درد است. گرچه این‌ چند روز فهمیدم بدترین درد دنیا، دردی است که ماندگار باشد. دردی که چند روز قطع نشود، مهم نیست کجای بدن باشد و چقدر شدت داشته باشد. حتی یک درد نه چندان شدید، وقتی مُمتَد باشد، می‌تواند دیوانه‌ات کند.

سال‌ها پیش با پسر نوجوانی در مورد فلسفه‌ی درد حرف زدیم. یعنی راستش می‌خواستیم حرف بزنیم، اما...

آرایشگاه زنانه کوچکی در محلمان بود. دو خواهر اداره‌اش می‌کردند، به سبک تمام مادرهای شاغل گاهی به اجبار بچه‌هایشان را سر کار می‌آوردند. خواهر کوچک پسری نوجوان داشت. پسری درشت هیکل بود و کمی قلدر مآب!
چند باری در آرایشگاه دیده بودمش. اما آن‌روز فرق داشت.داشت گریه می‌کرد! گریه‌ای با صدای بلند و توأم با داد و فریاد. از مکالماتشان فهمیدم سرمای شدیدی خورده و می‌خواهند بروند آمپول بزنند و از آمپول می‌ترسد، مثل پدرش که او هم از آمپول می‌ترسد!


مادر، خاله و مادربزرگ بچه سه تایی ریخته بودن سرش و سعی می‌کردند به او بقبولانند که آمپول ترس ندارد و اصلا دردش نمی‌گیرد. پسرک گول نمی‌خورد و می‌گفت: می‌دانم درد دارد، خودم می‌دانم، قبلا زده‌ام!

دهان باز کردم چیزی بگویم، دهانم را بستم.
دوباره دهان باز کردم و به او گفتم حق با توست! آمپول درد دارد. ولی خب که چی؟
پسرک تعجب کرد
به او گفتم خیلی چیزها در زندگی درد دارد! درد یک بخش زندگی است و همه‌ی آدم‌ها گاهی در زندگی دردهایی می‌کشند، مادرت وقتی تو را به دنیا آورد خیلی درد کشید، پدرت هم بعضی اوقات درد می‌کشد. من هم در بچگی و بزرگسالی دردهایی کشیده‌ام و می‌دانم تا آخر عمرم بعضی اوقات ممکن است درد بکشم. بعضی درد‌ها کوچکند. بعضی بزرگ. بعضی جسمی‌اند و بعضی روحی‌اند که از درد جسمی خیلی بدتر است.
تو می‌توانی آمپول نزنی و از درد فرار کنی. اتفاقی هم نمی‌افتد، فقط کمی دیرتر خوب می‌شوی. اما با بقیه‌ی دردها چه‌کار می‌کنی؟ آدم که نمی‌تواند همیشه از درد فرار کند.
اما فرض کن کار دیگری کنی. فرض کن شجاع باشی و با درد رو‌به‌رو شوی. دردِ آمپول چند ثانیه بیش‌تر طول نمی‌کشد. تازه می‌توانی با شمردن حواس خودت را پرت کنی تا کمتر دردت بگیرد‌. اما بعدش احساس بهتری داری، تو درد را تحمل کردی. حالا از دردهای دیگر کمتر می‌ترسی. خیلی بهتر از فرار کردن از درد است.

پسرک گریه‌اش بند آمد. مادر و خاله و مادربزرگش با تعجب به من نگاه می‌کردند. و بعد... لابد فکر می‌کنید، با پای خودش رفت و آمپول زد.

راستش این اتفاق نیوفتاد! چون من هیچ‌کدام از این چیزها را به پسرکِ گریان نگفتم! من ترسیدم حرف بزنم. همه‌ی این‌حرف‌ها را به خودم گفتم، وقتی رسیدم خانه، جلوی آینه‌ی دستشویی! نمی‌دانم بیش‌‌تر از ترس این‌که حرفم را نفهمد چیزی نگفتم یا از ترس عکس‌العمل مادر و مادربزرگش.
به هرحال آن‌روز سکوت کردم و دیدم پسرک چطور گریه و داد و فریاد می‌کرد. شاید هنوز هم از آمپول زدن بترسد!

دردآمپولآنفولانزاشجاعت
۲
۰
Mst
Mst
من بیش‌تر از نوشته‌هایم هستم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید