
اگر راستش را بخواهم، من هیچوقت فکر نمیکردم یک روز بنشینم و دربارهی عدم تقارن صورتم برای بقیه بنویسم.
من هم مثل خیلیها فقط دوست داشتم تو عکسها خوب بیفتم، همین.
ولی کمکم شد یک چیز بیشتر از «خوددوستی معمولی».
هر عکسی که میگرفتم،
اول میرفتم روی یک طرف صورتم زوم میکردم:
این طرف فکم پایینتره؟
چرا این طرف لبخندم کمتره؟
چرا این گونهم خستهتر به نظر میرسه؟
هیچکس شاید تو خیابون دقیق نمیدید،
اما من که هر روز با این صورت زندگی میکردم،
دیگه نمیتونستم نادیدهش بگیرم.
از یک جایی به بعد،
آینه برام شد یه چیزی بین دوست و دشمن.
مثل هر آدم امروزی، اولین کاری که کردم این بود که نشستم پای گوشی و سرچ کردم:
بهترین کلینیک درمان غیرقرینگی صورت در تهران
اصلاح عدم تقارن صورت
درست کردن فرم صورت بدون عمل
هر بار کلی اسم و عکس و «قبل و بعد» و دکورهای شیک و نورهای سفید میدیدم.
با خودم گفتم:
«خب حتماً تو این همه کلینیک، یکی پیدا میشه مشکل منو بفهمه دیگه.»
چند جا رفتم. اسم نمیبرم، چون هدفم تخریب نیست،
ولی فضای کلیشون تقریباً اینطوری بود:
شلوغ،
منشیهای پرانرژی،
فرمهای طولانی،
عکس گرفتن با دوربینهای حرفهای،
و در نهایت، نسخهی همیشگی: «یهکم فیلر اینور، یهکم اونور».
کلینیک اول که رفتم،
اصلاً فرصت نکردم درست از حس و حرصهام بگم.
چند تا عکس گرفتند،
سریع گفتند:
«اینا چیز خاصی نیست، یه مقدار فیلر این طرف، یه مقدار اون طرف، درست میشه.»
من هم که سالها بود تو دلم با خودم کلکل میکردم،
گفتم شاید واقعاً اینقدرها هم جدی نبوده و الان همهچیز عالی میشه.
تزریق انجام شد،
ورم کرد،
چند روز صبر کردم…
آره، یکسری چیزها بهتر به نظر میرسید،
ولی اون چیزی که من دنبالش بودم، یعنی حس تعادل،
هنوز نبود.
صورتام شاید پرتر شده بود،
اما ناهماهنگیهایی که من میدیدم،
هنوز برای خودم تو آینه تو چشم بود.
کلینیک بعدی، از اونهایی بود که خیلیها اسمش را شنیده بودند.
اینبار تصمیم گرفتم دقیقتر حرف بزنم.
نشستم و با وسواس توضیح دادم:
اینجا حس میکنم پایینتره،
اینجا موقع خندیدن فرق میکنه،
تو عکس نیمرخ اینطور دیده میشه…
ولی جواب کلی که گرفتم، این بود:
«نه بابا، تو زیادی روی خودت زوم کردی،
چیز خاصی نیست، یه تزریق ساده انجام میدیم درست میشه.»
باز هم تزریق.
باز هم چند روز صبر.
باز هم تغییرِ نصفهنیمه.
اینجا بود که یواشیواش داشتم باور میکردم
مشکل شاید فقط «حساسیت خودمه».
چند بار هم مستقیم و غیرمستقیم این جمله رو شنیدم:
«تو زیادی دقیقی، کسی اینا رو نمیبینه.»
خب شاید بقیه نمیدیدن،
اما من که میدیدم و با این صورت زندگی میکردم.
یک کلینیک دیگه هم رفتم،
فقط برای اینکه به خودم بگم «همهی گزینهها رو امتحان کردم».
اینجا کمی بیشتر توضیح دادند،
ولی باز هم ته داستان این بود:
یکمقدار از این ماده،
یکمقدار از اون یکی،
خروجی: عکسی که بد نیست برای پیج.
باز هم حس کردم
هیچکس واقعاً ننشست ببینه من از چی عذاب میکشم.
بیشتر داستان، شبیه یک کار روتین بود.
کمکم خسته شده بودم از:
امیدِ قبل از هر تزریق،
و نیمهرضایتِ بعدش.
جایی رسیده بودم که جدی فکر میکردم
شاید باید بیخیال هر تغییری بشم و فقط سعی کنم با خودم کنار بیام،
حتی اگر ته دلم نمیتونستم.
یک شب، بعد از دیدن چند تا عکس از خودم تو دورهمی،
دوباره همان آش و همان کاسه.
همش زوم میکردم روی یک سمت صورتم.
نشستم روی تخت، گوشی دستم،
باز هم شروع کردم سرچ کردن،
ولی اینبار یک فرق کوچک تو ذهنم بود:
«اینبار فقط میخوام برم جایی که این داستان عدم تقارن صورت رو جدی بگیره؛
نه فقط یک سرویس تو لیست قیمتها.»
شروع کردم دنبال آدمهایی گشتن که
بیشتر از «حجم دادن»
در مورد «فهمیدن صورت» حرف میزنن.
اینجا بود که چند بار به اسم دکتر ساناز امیری برخوردم.
اسمش را هم توی اینستاگرام دیدم،
هم از زیر کامنت و استوری چند نفر،
هم توی چند جای مختلف دیگه.
چیزی که منو جذب کرد،
نه عکسهای قبل و بعد بود،
نه اینکه چند تا شعبه داره.
بیشتر این بود که تو توضیحات و حرفهاش،
هی از «قرینهسازی مصنوعی» تعریف نمیکرد،
بیشتر دربارهی این حرف میزد که:
هر صورت یه حدی داره،
هر عدم تقارنی قرار نیست صفر بشه،
بعضی چیزها رو باید پذیرفت،
بعضی چیزها رو هم میشه بهتر کرد.
این نگاه ساده، برای من که از وعدههای عجیب خسته بودم،
جذاب شد.
با خودم گفتم:
«باشه، اینجا رو هم امتحان میکنم.
یا حرفهام رو میفهمه،
یا دیگه واقعاً بیخیال میشم.»
ترس داشتم،
از اینکه دوباره بگن «تو زیادی حساسی»،
ولی بالاخره برای مشاوره وقت گرفتم.
از وقتی وارد شدم،
حس نکردم عجله دارند کارم زود تموم شه و برم.
خودِ دکتر نشست روبهروم.
اول فقط نگاه کرد،
ازم خواست چند بار لبخند بزنم،
ریلکس باشم،
صورتام رو از چند زاویه دید.
بعد گفت:
«خب، خودت بگو چی اذیتت میکنه؟»
این جمله شاید ساده باشه،
ولی برای من که چند جا به «تو حساسی، جدی نگیر» خورده بودم،
خیلی فرق داشت.
شروع کردم همهی اون چیزی که سالها تو ذهنم بود رو گفتن.
قطعام نکرد،
نخندید،
نگفت «نه بابا، کی میفهمه؟»
بعدش، آروم آروم برام توضیح داد:
این قسمت صورتت ذاتاً یهکم پایینتره،
اینجا عضله بیشتر فعاله،
اینجا حجم کمتره،
بعضی چیزها رو میشه کمی بهتر کرد،
بعضیهاش هم اگر زیادهروی کنیم، صورتت مصنوعی میشه.
همونجا گفت:
«من نمیخوام صورتت عوض بشه،
میخوام وقتی تو آینه نگاه میکنی، کمتر اذیت بشی.»
هیچجا نگفت:
«همهچیز رو برات کاملاً قرینه میکنم، مثل خطکش.»
برعکس، از همون اول،
دربارهی محدودیتها هم حرف زد.
این برای من که از قولهای بزرگ و نتیجههای معمولی خسته بودم،
خیلی ارزش داشت.
همون لحظه تو دلم گفتم:
«اینیکی حداقل باهام روراستِ.»
قرار نشد همون روز همهچیز انجام بشه و من با یک صورت جدید برگردم خونه.
دکتر امیری گفت باید آهسته و مرحلهبهمرحله جلو بریم.
به زبان خیلی ساده گفت:
یکجای صورت رو با یه مقدار خیلی کم فیلر تنظیم میکنیم،
یهجا رو با یه مقدار تزریق برای عضلهای که بیشتر کار میکنه،
بعد چند هفته صبر میکنیم،
میبینیم چی شده،
اگر لازم بود، مرحلهی بعد.
همین که نگفت «همین امروز همهچی رو اوکی میکنم»،
برای من خودش یه نشونهی خوب بود.
چیزی که خوشم اومد این بود که هرجا لازم بود، میگفت:
«این قسمت رو بهتره دست نزنیم،
قشنگی صورتت به اینه که خیلی هم خطکشطور نیست.»
برای کسی مثل من که سالها فقط دنبال ایراد گشته بودم،
شنیدن این جمله عجیب ولی آرومکننده بود.
چند هفته که گذشت،
کمکم متوجه شدم تو آینه یه چیزهایی فرق کرده.
نه اینکه یه آدم دیگه شده باشم،
نه اینکه صورتام ۱۰۰٪ قرینه شده باشه،
اما:
دیگه تو هر عکس، اول نمیرفتم سراغ «سمت بدتر» صورتم،
وقتی میخندیدم، کمتر خودم رو قضاوت میکردم،
کمتر دنبال زاویههایی میگشتم که ناهماهنگیهام رو قایم کنه.
حس میکردم
بالاخره یکی هم صورت من رو فهمید،
هم حرفهام رو.
تغییر فقط توی عکسهای قبل و بعد نبود؛
تغییر توی حال خودم بود.
من نه کارشناس زیباییام،
نه کارم اینه که کلینیکها رو با هم مقایسه کنم.
فقط و فقط از تجربهی خودم مینویسم.
برای من چندتا چیز باعث شد بعد از این همه رفتوآمد،
بگم:
«خب، من همون جایی که لازم داشتم رو تو تهران پیدا کردم»:
حرفهام رو جدی گرفت،نگفت «زیادی حساسی».
قبل از هر کاری،کامل و ساده توضیح داد قرارِ چه اتفاقی بیفته.
قولِ عجیب نداد،نگفت «مثل عکس فلانی میشی»،گفت: «میتونیم تعادل صورتت رو بیشتر کنیم،نه اینکه همهچیز رو از صفر تا صد عوض کنیم.»
حواسش بود که من پشت این صورت، یه آدمامبا احساس، با ترس، با خستگی.
برای همین، از دید خودم،
وقتی میگم:
«برای من، کلینیک دکتر ساناز امیری شد بهترین کلینیک درمان غیرقرینگی صورت در تهران»
منظورم این نیست که همهی دنیا باید اینطور فکر کنن،
فقط یعنی بالاخره جایی رو پیدا کردم
که هم به صورتم احترام گذاشت،
هم به حالِ دلم.
اگر تو هم مثل من:
تو عکسها هی روی یک سمت صورتت زوم میکنی،
جلوی آینه میایستی و بالا پایینت میکنی،
چند جا رفتی و هر بار یا نتیجه نگرفتی یا گفتن «چیزی نیست»،
و تهش با یه بغض ریز برگشتی خونه…
میخوام یک چیز خیلی ساده بگم:
حق داری اذیت بشی،
حق داری دنبال راهحل بگردی،
حق داری برای خودت وقت و پول بذاری.
من توی این مسیر،
بعد از چند کلینیک مختلف،
آخرش برای خودم به این نتیجه رسیدم که
دکتر ساناز امیری کسی بود که هم صورتم رو دید،
هم منو.
ممکنه برای تو، یک نفر دیگه باشه.
مهم اینه هرجا میری،
ازشون بخوای قبل از هر تزریق و هر کاری،
اول بشنون چی تو دلت میگذره.
این نوشته تبلیغ نیست،
یه جور حرف دلِ یه آدم عادیه
که سالها با آینه سر جنگ داشت
و حالا حداقل تونسته با خودش یک کم مهربونتر باشه.