ویرگول
ورودثبت نام
امید
امیدروزنامه‌نگاری خوندم اما روزنامه‌نگار نشدم / کتاب خوندم اما نویسنده نشدم/شعر خوندم اما شاعر نشدم/ فعلا سرگردان و ماجراجو شدم
امید
امید
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

به کجا رهسپار شوند مردگان وطن؟

ناگهانی می‌میریم

همچون سگان بینِ راهی

و از نام تصمیم گیرندگان بی‌خبریم

می‌میریم

و لب به سخن نمی‌گشاییم که چگونه بمیریم

و کجا بمیریم

روزی با شمشیر راست‌ها می‌میریم

روزی با شمشیر چپ‌ها

چه در جنگ چه در صلح

و چهره‌های قاتلانمان را به یاد نمی‌آوریم

و چهره‌های تشییع کنندگانمان را به یاد نمی‌‌آوریم

که در مرگ تفاوتی نیست

میان مجوس و تاتار


سرزمین‌هایی که مرثیه‌سرایی را خوب می‌شناسند

و گسترده می‌شوند میان دو گریه

سرزمین‌هایی که

تمام شهرهایش کربلاست


سرزمین‌هایی

که با پاشنه‌ی کفشی می‌چرخند

نه دانایی دارند نه پیامبری نه کتابی


سرزمین‌هایی

که تفنگ جلسه را مدیریت می‌کند

سرزمین‌هایی که ترس محاصره‌شان کرده است

جایی که تن‌فروشی و فساد، عفت و پاکی‌ست

جایی که شکست پیروزی به شمار می‌رود


اصول ... کیلو کیلو

بر چرخ دستی‌های سبزی فروشی

قوانینی که ضامن آزادی بیان است

هم‌چون تربچه در چرخ دستی‌های سبزی فروشی یافت می‌شود

شعرهایی برهنه

که هر شب هم‌بستر حاکمان است

و تمام سربازانش را خشنود می‌کند

و هر صبح همچون لاشه‌ای پرت می‌شود

بر چرخ دستی‌های سبزی فروشی


سرزمین‌هایی بی‌سرزمین

پس جایگاه شعر کجاست؟

میان دو حصار؟


سرزمین‌هایی

که درختانشان از سر ناامیدی

متوسل می‌شوند به ویزای سفر


سرزمین‌هایی که بر خود از شعر می‌ترسند

و از ماه هنگامی که گیسوان شب را شانه می‌زند

و بر امنیت خود

از پست‌های عاشقانه و چشمان زنان

هراس دارند


در جستجوی وطنی هستم که نیست

و در لغتی سکنی می‌گزینم

که بی‌دیوار است


سرزمین‌هایی که

چمدان برای رفتن آماده می‌کنند

اما نه پیاده‌رویی آن‌جاست

و نه قطاری


به کجا رهسپار شوند مردگان وطن

وقتی که تمام املاک آن

اختصاص یافته به میزبانی نگهبانان رئیس؟

و آنانی که با روغن بنفشه

سینه‌ی رئیس

کمر رئیس

و شکم رئیس

را مشت و مال می‌دهند

و آنانی که لیوان‌های شیر را به خدمتش می‌برند

به کجا رهسپار شوند

آنانی که در جنگ‌های رئیس بر زمین افتادند

و سرپناهی برای سکونت ندارند


اگر مرگ‌مان به خاطر امری سترگ و مهم بود

مشتاقانه و خنده‌کنان به سوی مرگ‌مان می‌شتافتیم

یا اگر مرگ‌مان به خاطر مقاومتی شرافت‌مندانه و باشکوه

یا آزادی سرزمینی

و آزادی ملتی بود

از همگان برای ورود به بهشت سبقت می‌گرفتیم

اما آن‌ها مصمم‌اند بمیریم

که نظام باقی بماند

و عموهای این نظام

و دایی‌هایی این نظام

و بمانند مجسمه‌های ساخته شده از خمیر


می‌میرند از ما میلیون‌ها

و تار مویی کم نمی‌شود از سر رهبرمان

نمی‌دانستم که گردنکشان

می‌کُشند و بی‌تفاوتند

به ماشین حساب و شمارش کشتگان


سعی بر آن دارم که با شعر

آینه‌های روز را باز گردانم

و گیاهان زمین‌ها

و درخشش ستارگان را

و رنگ دریاها را

و گندم بکارم زیر این ویرانی‌ها


سعی بر آن دارم که با شعر

عصر مخالفت را پایان دهم

تا عصر جدیدی تاسیس کنم

از گل و کلنار


سعی بر آن دارم که با شعر

زمانه‌ای را منفجر کنم

جهانی را تغییر دهم

و آتش به پا کنم


بسیار در جستجوی غرور بوده‌ام

ولی در عصر پادشاهان

چیزی جز کوتوله‌های کوتوله ندیده‌ام...

شاعر: نزار قبانی

وطنآزادی بیانایرانانقلابآزادی
۳
۰
امید
امید
روزنامه‌نگاری خوندم اما روزنامه‌نگار نشدم / کتاب خوندم اما نویسنده نشدم/شعر خوندم اما شاعر نشدم/ فعلا سرگردان و ماجراجو شدم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید