ویرگول
ورودثبت نام
مهدی گوهری
مهدی گوهری
مهدی گوهری
مهدی گوهری
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

همۀ قصه‌ها در نهایت، قصۀ دست‌ها هستند

همۀ قصه‌ها در نهایت، قصۀ دست‌ها هستند؛ دست‌هایی که چیزی را برمی‌دارند، تعادلی را حفظ می‌کنند، اشاره می‌کنند، در هم قلاب می‌شوند، وَرز می‌دهند، می‌نوازند، رها می‌شوند در خواب، می‌برند، می‌خورند، می‌پاکند، می‌نویسند، خراش می‌دهند، می‌گیرند، پوست می‌کنند، گره می‌زنند، تا می‌زنند یا ماشه‌ای را می‌چکانند .
دست‌ها محل تجمع خاطره‌اند. خاطره‌هایی که همچون رودخانه‌هایی از دل و جان‌مان می‌گذرند، از قلب عبور می‌کنند و چیزی را در دل خالی می‌کنند، روی شانه‌ها سنگینی می‌افکنند، و در نهایت، در انگشت‌ها رسوب می‌کنند؛ رسوبی از تصویرها، لمس‌ها، و لذت‌های دور. دست‌ها نخستین تماس‌ها را تجربه می‌کنند، اولین مواجهه با دیگری را. در آستانه‌ی شورانگیز اتصال، انگشت‌ها پیش‌قدم می‌شوند، در هم قلاب می‌گردند و لحظه‌ای را ثبت می‌کنند که در هیچ زبان دیگری قابل توصیف نیست.

چگونه می‌توان نقش دست‌ها را انکار کرد، وقتی خطوط‌شان، پر از راز و رد خاطره‌اند؟ از تماشای‌شان می‌توان به شادی‌ها و اندوه‌های صاحب‌شان پی برد، به نزدیکی یا دوری‌اش از زیستن، از حیات.
دست‌ها حامل تمام آن چیزی‌اند که کلمات از بیانش ناتوانند. تردید، تمنا، ترس و اضطراب، همگی در فرم‌های مختلف دستان پنهان می‌شوند. دست‌ها بار گُنگی ما را بر دوش می‌کشند؛ در لحظاتی که لمسی ما را به وجد آورد، یا زمانی که از ترس، منحنی بندهای انگشت‌مان به هم فشرده شد. دست‌ها حسرت‌هایی را در خود نگه می‌دارند که گذشته‌اند، یا تردیدی را که، با تنگ شدن بر ستون فقرات کسی، بدل به امنیت شده است.

دلنوشته
۶
۰
مهدی گوهری
مهدی گوهری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید