آینده بعد از سربازی یک برنامه نویس



سلام!

صبح بود اواخر سال ۹۶، با اختیار خودم تصمیم گرفتم که برم خدمت سربازی و اصلا به آینده ی بعد از سربازی فکر نکردم. به اینکه چی قراره سرم بیاد، برنامه نویسی که یه قسمت مهم از زندگیم رو تشکیل میداد چی میشهُ و و و. تقریبا همه ی هم خدمتیام همین نظر رو داشتن که نمی دونستن که برای چی تصمیم گرفتن بیان خدمت سربازی. انگار یه روزی الهام میشه و باید این مسیر رو تا تهش رفت. فرقی نمیکنه ممکنه واسه هر کسی تو یه سن و شرایطی پیش بیاد.

مدت کوتاهی بعد از اقدام مشخص شد که افتادم نیرو زمینی ارتش و باید واسه طی کردن دوره آموزشی برم پادگان آموزشی بیرجند(۰۴) اولش برام شوک بر انگیز بود، بعد خودمو آماده کردم واسه یه سفر ۲ ماهه ۱۲۰۰ کیلومتری. دوره آموزشی بر خلاف بقیه بهم سخت گذشت خیلی بیشتر از یگانی که کل خدمتمو اونجا بودم.

روزی که بهم مرخصی دادن واسه پایان دوره آموزشی، برای اولین بار بعد از ۲ ماه سیستممو روشن کردم و اون موقع بود که فهمیدم چقدر روم تاثیر گذاشته. تقریبا برام عجیب بود که توی یه صفحه نمایش کوچیک یه دنیای رنگارنگ وجود داره. با پیکسل های صفحه حرف میزدم و به اتفاقایی که افتاده فکر میکردم.

وقتی عمق فاجعه رو دیدم دیگه از اون به بعدش برام مهم نبود.

خلاصه تقسیم شدیم و افتادم تهران، هرچند برای من که بچه شمال هستم فرقی نمیکرد که تهران باشه یا شهر دیگه بالاخره تو پادگان میموندم. رفتم سر یگان خدمتی و مشغول شدم. چند ماه اول نمیتونستم مطالعه کنم که حداقل از اینی که بودم عقب نیفتم. بعدش هر چند خیلی کم تونستم مطالعه کنم. روزا پشت سر هم میگذشت و برنامه ریزی پشت برنامه ریزی که وقتی خدمتم تموم شه باید چی کارا بکنم که یه برنامه نویس موفق و خوشحال باشم. به امیدش شبا رو میگذروندم و رسیدم به برج ۲ امسال‌ (۹۸) که با خوشحالی خیلی وصف ناشدنی ترخیص شدم و برگشتم سر خونه زندگیم. چندروز اول همش تو حال و هوای پادگان بودمو ساعت بدنم عوض شده بود نمیتونستم تمرکز کنم تا اینکه کم کم به خودم اومدمو خودمو واسه یه شروع جدید آماده کردم. پشت سیستم نشستم و شروع کردم به یادگیری و دوره کردن چیزایی که از قبل می دونستم. محیط  IDE رو باز کردم و انگار برای اولین بار تو زندگیم این نرم افزار رو باز کردم که چهار تا خط کد جاوا نوشته توش. همینکه بهش نگام میکردم چیزای کمی مرتب بهم یادآوری میشد. با وجود اینکه مدت زیادی از دنیای خودم دور بودم ولی فکرشو نمیکردم که همینقدر زود بتونم دوباره برگردم. ترسی که قبل از خدمت داشتم دیگه برام بی معنی بود چون ایمان اوردم که دوباره میتونم برگردم، هرچند که مدت چند هفته ای از پایان خدمتم می گذره و هنوز تو دوره ی ریکاوری و آموزش هستم و امیدوارم که بتونم برگردم به دوران اوج خودم و تو دنیای خودم موفق بشم ولی یه پیشنهاد دارم برای اونایی که شرایط مشابه منو دارن، اینکه که الکی خودشونو دور نزنن هرچه زودتر تو سن پایین تر برن سربازی به نفعتونه و زودتر هم برمیگردن.

راستی نویسنده خوبی نیستم ولی سعی میکنم تا تو نویسندگی بهتر بشم.

با احترام،

مهدی جانبراری