تاجری در کنار رودخانهای پرآب مزرعهای داشت.
روزی با خود فکر کرد: «اگر آب بیشتری برای خودم نگه دارم، ثروتمندتر میشوم.»
پس سد بزرگی ساخت و جریان رودخانه را بست تا آب را پشت آن ذخیره کند.
در ابتدا خوشحال بود؛
دریاچهای از آب در اختیارش قرار گرفته بود.
اما کمکم آبِ راکد بوی تعفن گرفت.
پشهها بر سطح آن جمع شدند.
زمینِ مزرعه از آبِ بیش از حد خفه شد و ریشهی محصولات شروع به پوسیدن کرد.
در همان زمان، روستاهای پاییندست که پیشتر با همین رودخانه زنده بودند،
کمکم خشک شدند و از تشنگی رو به نابودی رفتند.
روزی حکیمی از آنجا گذشت و به تاجر گفت:
«آب برای زنده ماندن باید در جریان باشد.»
تاجر مدتی سکوت کرد.
بعد سد را شکست.
آب دوباره به حرکت افتاد.
او در مسیر رودخانه یک آسیاب آبی ساخت،
زمینها دوباره جان گرفتند
و روستاهای پاییندست نیز دوباره زنده شدند.
درس کوتاه:
این همان قانون «اقتصادِ گردش نور» است.
هر چیزی که احتکار شود - چه ثروت، چه دانش، چه محبت - در نهایت میگندد.
زندگی در جریان معنا پیدا میکند.
موفقیتِ پایدار در این است که مجرای عبورِ ارزش باشید،
نه مردابی برای انباشتِ آن.