
امیر هر بار که شکست میخورد، یک مقصر پیدا میکرد.
اگر در کارش ضرر میکرد، میگفت:
«همه دنبال زمین زدن من هستند.»
اگر رابطهای خراب میشد، میگفت:
«آدم درست دیگر وجود ندارد.»
اگر به هدفش نمیرسید، تقصیر را گردن شانس، جامعه یا دیگران میانداخت.
دوستش سعید فقط گوش میداد.
یک روز امیر دوباره با عصبانیت گفت:
«باز هم حقم را خوردند.»
سعید او را به اتاقی برد که فقط یک آینه روی دیوارش بود.
گفت:
«قبل از اینکه دنبال مقصر بگردی، پنج دقیقه به این آینه نگاه کن.»
امیر خندید و گفت:
«آینه که مشکلم را حل نمیکند.»
سعید جواب داد:
«نه... اما شاید اولین مقصر را نشانت بدهد.»
آن جمله در ذهن امیر ماند.
آن شب برای اولین بار، به جای شمردن اشتباههای دیگران، اشتباههای خودش را نوشت.
فهمید چند بار به خاطر غرور، نصیحتها را نادیده گرفته بود.
چند فرصت را به خاطر تنبلی از دست داده بود.
چند رابطه را با لجبازی خراب کرده بود.
فردای آن روز، اتفاق عجیبی افتاد.
دنیا عوض نشده بود.
مردم همان آدمها بودند.
اما خودِ امیر تغییر کرده بود.
از آن روز، هر وقت مشکلی پیش میآمد، اول از خودش میپرسید:
«سهم من در این اتفاق چه بوده؟»
همه تقصیرها مال او نبود.
اما فهمید تا وقتی سهم خودش را نبیند، هیچچیز تغییر نمیکند.
آن روز یاد گرفت که بزرگترین دشمن انسان، همیشه بیرون از او نیست.
گاهی پشت همان بهانههایی پنهان شده که هر روز برای خودش میسازد.
درس کوتاه:
بلوغ یعنی قبل از متهم کردن دنیا، شجاعت داشته باشی سهم خودت را در اشتباهاتت بپذیری.
#داستان_کوتاه #خودشناسی #مسئولیت_پذیری #رشد_فردی #بلوغ
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism