سامان، دانشجوی جامعهشناسی، تحتتأثیر نظریهپردازی مشهور بود که میگفت:
«فداکاری، عشق پایدار و ایثار… مفاهیمی قدیمیاند.
رابطهٔ سالم یعنی صرفهٔ اقتصادی + لذت متقابل. همین.»
سامان این حرف را جذاب دید.
با خودش گفت:
«چرا احساس؟ چرا دردسر؟ رابطه باید معامله باشد.»
چند ماه بعد با دختری به نام مهسا آشنا شد.
از همان ابتدا، سامان رابطه را مثل یک جدول سود و زیان نگاه میکرد.
اگر مهسا بیمار میشد و نمیتوانست بیرون بیاید،
سامان دلشوره نمیگرفت، فقط حساب میکرد:
«خب… امروز لذت نداریم؛ یعنی ضرر.»
یک روز مهسا در مسیر دانشگاه حادثهٔ کوچکی داشت.
ترسیده بود و تنها مانده بود.
به سامان زنگ زد.
اما سامان گفت:
«الان جلسه دارم… و این موضوع هیچ نفعی برای ما ندارد. بعداً حرف میزنیم.»
مهسا همانجا سکوت کرد.
آن سکوت، سنگینتر از دردش بود.
چند روز بعد، رابطه تمام شد.
نه با دعوا،
بلکه با یک جمله آرام از طرف مهسا:
«رابطهای که در سختی دوام نیاورد، رابطه نیست.»
ماهها گذشت.
یک شب، سامان بیمار شد و تنها در خوابگاه افتاده بود.
دوستانش که روزی با او بحث کرده بودند،
بیمنت کنارش ماندند، برایش غذا آوردند و مراقبش شدند.
سامان با صدای ضعیف گفت:
«چرا؟ من برای شما چه کردهام؟»
یکی از دوستانش گفت:
«همه چیز معامله نیست.
اگر انسان فقط لذت بخواهد، در روزهای سخت، هیچکس کنارش نمیماند.»
آن لحظه، سامان فهمید
تمام محاسباتش در اولین بحران واقعی فرو ریخته است.
چیزی که روابط را نگه میدارد،
نه سود، نه لذت،
بلکه همان مفاهیمی است که خیال میکرد «کهنه» هستند.
درس کوتاه:
رابطهای که فقط با سود ساخته شود، با اولین سختی میشکند.
فداکاری و وفاداری، نه تجملاند نه قدیمی؛
چسب نامرئیِ دوام جامعهاند.