رضا، معلم کلاس سوم بود.
یک روز تصمیم گرفت درباره «عدالت» درس بدهد.
شروع کرد به توضیح دادن:
«عدالت یعنی برابری، یعنی حق، یعنی ارزش انسان…»
بچهها ساکت بودند.
اما نگاهشان خالی بود.

زنگ تفریح که شد، دو دانشآموز سر یک مداد دعوا کردند.
یکی گفت: «مال منه!»
دیگری فریاد زد: «نه، من اول برداشتم!»
رضا چند لحظه نگاهشان کرد.
روز بعد، دیگر از کلمههای بزرگ حرف نزد.
روی تخته فقط نوشت:
۱. وسیلهٔ کسی را بدون اجازه برندار.
۲. وقتی نوبت کسی است، رعایت کن.
۳. اگر اشتباه کردی، عذرخواهی کن.
هر روز همین سه قانون را تمرین کردند.
گاهی دعوا میشد، اما دوباره یاد میگرفتند.
چند ماه بعد، همان دو دانشآموز کنار هم نشسته بودند.
یکی مدادش را برداشت و گفت:
«بیا، امروز تو استفاده کن.»
رضا لبخند زد و گفت:
«میدانید کاری که کردید اسمش چیست؟»
بچهها شانه بالا انداختند.
رضا گفت:
«اسمش همان چیزی است که آن روز دربارهاش حرف میزدم…
عدالت.
فقط امروز شما اول یاد گرفتید چطور انجامش بدهید.»
درس کوتاه:
کودک قبل از فهمیدن حرفهای بزرگ، باید مهارتهای ساده و رفتارهای درست را تمرین کند. پایه که ساخته شود، فهم عمیق خودش میآید.