ویرگول
ورودثبت نام
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزادهبه نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان «مردی که درِ گلستان را بست»

روزی جوانی نزد سعدی آمد؛

دل‌آزرده، خسته و سرشار از شکایت از مردم.

گفت: «استاد، من از بدسگالیِ آدم‌ها بیزارم.

هرجا نیکی کردم، پاسخی ندیدم.

هرچه دست یاری دادم، پشیمان شدم.

به من بیاموز چگونه با این جهانِ ناسپاس کنار بیایم.»

سعدی تبسمی آرام کرد، چیزی نگفت،

و چراغی در دست گرفت و جوان را تا باغ کوچکش برد.

در باغ، دری چوبی بود.

سعدی آن را بست،

چراغ را پایین گذاشت

و گفت: «اکنون بنشین.»

جوان سردرگم شد.

دقایقی گذشت.

ناگهان بوی گل‌ها از میان درز در بلند شد؛

بویی چنان شیرین که هوا را پر کرد.

سعدی گفت:

«می‌بینی؟

باغ، حتی وقتی درش بسته است،

عطرش را از تو دریغ نمی‌کند.

گل، برای اینکه خوشبو باشد،

منتظر سپاسِ رهگذران نمی‌ماند.»

سپس به آرامی ادامه داد:

«تو هم اگر نیکی می‌کنی،

از مردم چشم‌داشت مدار.

نیاز به دیده‌شدن،

ریشه‌ی رنج آدمی‌ست.

کارِ گل این نیست که فهمیده شود؛

این است که خوشبو بماند.»

جوان سرش را پایین انداخت.

سال‌ها بعد، همان جوان

به مهربان‌ترین مرد شهر بدل شد،

نه به این دلیل که مردم تغییر کردند،

بلکه چون فهمید

ارزش انسان را قضاوت دیگران تعیین نمی‌کند؛

خویشتنِ او تعیین می‌کند.

سعدیادبیاتحکمترشد شخصی
۷
۰
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
به نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید