
هر روز که از محل کارش به خانه برمیگشت، مرد میانسالی را میدید که همه در محله برایش احترام خاصی قائل بودند.
او مدیر یک مؤسسه خیریه بود؛ همیشه با لبخند، با ظاهر مرتب و با کلماتی پر از خیرخواهی...
روزی اتفاقی دید که آن مرد از یک خودروی بسیار گرانقیمت پیاده شد.
این را قبلاً ندیده بود.
در ذهنش موجی از قضاوت آمد:
«این همه احترام برای کسی که پشت پرده زندگی تجملی دارد؟ پس این همه حرف از کمک به مردم چه میشود؟»
چند قدم جلوتر رفت، اما ناگهان ایستاد.
به خودش گفت: «آیا باید این فکرها را خفه کنم؟ آیا باید وانمود کنم چیزی ندیدم؟»
نه.
ولی دنبال دعوا هم نبود.
فقط حقیقت را دید و نفس عمیقی کشید.
شب، هنگام قدمزدن، با خودش زمزمه کرد:
«من قاضیِ نهایی زندگی او نیستم.
اما اجازه هم نمیدهم ظاهرِ محترمانه، چشمم را از مسئولیت عینیام بردارد.
اگر جایی نابرابری دیدم، اگر خیریهای شفاف نبود، اگر ساختاری میلنگید…
وظیفه من این است که طرفِ واقعیت بایستم، نه طرفِ تظاهر.»
فردای آن روز، بدون جنجال، شروع کرد به بررسی گزارشهای مالیِ همان مؤسسه.
دید که بسیاری از کمکها دقیق ثبت نشده.
فهمید مشکل، شخصی نیست؛
ساختاری است.
به جای اینکه در خیابان با مرد محترم درگیر شود،
به جای خشم کور،
به جای حرفپراکنی،
در یک گروه محلی داوطلب شد برای شفافسازی عملکرد خیریهها.
او خشمش را تبدیل کرد به اقدامی آرام اما مؤثر.
و همان شب، با وجدان آسوده به خانه برگشت.
احساس کرد در جهانی که پر از تظاهر است،
حداقل خودش «بینندهی بیتفاوت» نیست.
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism
تخصصیها توی سیویلیکا