
همه شهر حاجفرهاد را دوست داشتند.
هر سال جلوی دوربینها
چکهای بزرگ برای خیریه میداد.
مدرسه میساخت.
بین مردم لبخند میزد.
همه میگفتند:
«عجب آدم بزرگی…»
اما کارگرهای کارخانهاش
چیز دیگری میدیدند.
حقوقهای عقبافتاده،
اضافهکاریِ اجباری،
و مردی که برای سود بیشتر،
زندگی صدها نفر را له میکرد.
یک شب،
کارگری که دختر بیمارش در بیمارستان بود،
جلوی دفتر او التماس کرد:
«فقط حقوق این ماهم را بدهید…»
حاجفرهاد بدون نگاه کردن گفت:
«الان وقتش نیست.»
چند روز بعد،
همان مرد روی صحنهٔ یک همایش ایستاده بود
و مردم برای «انساندوستیاش» دست میزدند.
پسر جوانی در جمع آرام به پدرش گفت:
«عجیبه…
آدمی که اشکِ کارگرش را نمیبیند،
چطور جلوی دوربین اینقدر مهربان شده؟»
پدرش فقط یک جمله گفت:
«بعضی آدمها برای مردم نقش بازی میکنند،
اما حقیقتِ زندگیشان جای دیگری لو میرود.»
چند سال بعد،
فیلمها و اسناد کارخانه پخش شد.
همان مردی که همه تحسینش میکردند،
حالا از نگاه مردم فرار میکرد.
چون حقیقت شاید دیر برسد…
اما وقتی برسد،
دیگر با هیچ لبخندی پنهان نمیشود.
ظاهر خوب همیشه نشانهٔ انسان خوب نیست.
آدمها را باید از رفتارشان با ضعیفترها شناخت، نه از نمایشی که جلوی دیگران اجرا میکنند.
#حقیقت #نفاق #عدالت #اخلاق #مسئولیت_انسانی

اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism