خبر مثل آتش پیچید:
یکی از قاضیهای شهر رشوه گرفته است.
مردم خشمگین بودند. جلوی دادگستری جمع شدند.
یکی فریاد زد:
«وقت حرف زدن نیست! خودمان محاکمهاش میکنیم! همین امشب کار را تمام کنیم.»
جمعیت هورا کشید.
خشم، شیرین و فوری است.
در همان شلوغی، مردی میانسال که سالها معلم بود، آرام گفت:
«اگر امروز بدون قانون او را محاکمه کنیم،
فردا یکی دیگر بدون قانون ما را محاکمه میکند.»
کسی گوش نداد.
مرد ادامه داد:
«مشکل فقط یک قاضی فاسد نیست.
اگر قانون را دور بزنیم،
چیزی را میشکنیم که قرار است از همهمان محافظت کند.»
عدهای مسخرهاش کردند.
گفتند: «ترسو!»
گفتند: «طرفدار فسادی!»
اما او بهجای فریاد زدن، کار کرد.
مدارک را جمع کرد.
با چند وکیل مستقل صحبت کرد.
از رسانهها خواست موضوع را پیگیری کنند.
به هیئت نظارت شکایت رسمی فرستاد.
امضا جمع کرد، نه سنگ.
چند ماه طول کشید.
پرونده علنی شد.
قاضی برکنار شد و محاکمه قانونی آغاز شد.
آن روز، همان مرد در خانهاش نشست و خبر را دید.
نه تشویقی بود، نه قهرمانی.
اما یک چیز سالم مانده بود:
قانون.
درس اصلی:
وقتی از بیعدالتی عصبانی میشویم، وسوسه میشویم سریع ضربه بزنیم.
اما اگر خودمان قاضی و جلاد شویم،
فقط شکل بیعدالتی را عوض کردهایم.
عدالتِ واقعی کندتر است،
اما چیزی را ویران نمیکند که فردا به آن نیاز داریم.

اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism