در دهکدهای دور، نانوای پیری بود که هر صبح
قبل از طلوع آفتاب، تنورش را روشن میکرد
و با همان دستهای خسته، نانِ روز مردم را میپخت.
روزی پسری جوان نزد او آمد؛
پر از شور و کلمات زیبا. گفت:
«استاد، من میخواهم کاری بزرگ کنم.
میخواهم به همهی دهکده، نانِ رایگان بدهم.
خیلی هم ساده است… کافی است بخواهیم.»
نانوای پیر لبخندی زد؛
نه تمسخر، نه تحقیر، فقط فهمی عمیق.
کیسهی آرد را به پسر داد و گفت:
«پس شروع کن. همین الان.
این کیسه آرد فقط برای ده تا نان کافی است.
اگر خواستی صد نان بدهی،
باید یا آرد بیشتری بیاوری،
یا صد برابر بیشتر کار کنی.»
پسر لحظهای مات ماند.
بعد با شوق گفت: «خب… پس میگوییم آرد بیشتری بدهند!»
نانوای پیر چشمانش را بست و گفت:
«پسرم…
دنیا با شعار، آرد تولید نمیکند.
تنور با رویا روشن نمیشود.
عرق نانوا را هیچ جملهای جایگزین نمیکند.»
سپس نانهای داغ را از تنور بیرون کشید و ادامه داد:
«اگر میخواهی به مردم کمک کنی،
اول یاد بگیر واقعیت را ببینی:
زمانت محدود است، انرژیات محدود است، آرد هم محدود است.
تا وقتی ندانی منابع چقدرند،
نمیتوانی درست ببخشی، درست بسازی، یا حتی درست رؤیا ببافی.»
پسر آن روز فهمید:
مهربانیِ بدون آگاهی،
فقط رویاست.
و رویا بدون عمل،
هیچ دهکدهای را سیر نمیکند.