مهدی محمدزاده·۲ روز پیشداستان «آخرین شش ماه»لیلا و حمید ده سال بود با هم زندگی میکردند. یه روز، دکتر بیمارستان، لیلا را کنار کشید و آهسته گفت:«همسرت سرطان پیشرفته داره... حداکثر شش م…
مهدی محمدزاده·۲ روز پیشداستان «سکوت نجاتبخش»سهراب سردبیر یک خبرگزاری محلی بود. در بحبوحهی سیل ویرانگر، گزارش محرمانهای به دستش رسید: سد اصلی شهر تا ۲۴ ساعت آینده تاب نمیآورد. وحشت…
مهدی محمدزاده·۵ روز پیشداستان: «ترازوی ناتمام»آقای «مهراد» معلمی بود که به شاگردانش شعارهای بزرگی میداد: «باید انسانهای مفیدی باشید! باید پیشرفت کنید!» اما در پایان هر ترم، شاگردانش س…
Roghayeh saboori·۱۲ روز پیشاز اهمال کاری تا عملگراییدر این مقاله قرار است اهمالکاری را دقیقتر بشناسیم؛ چون شناخت درستِ آن، فقط یک آگاهی ذهنی نیست، بلکه میتواند درهای بیشتری به سمت زندگی به…
مهدی محمدزاده·۱۷ روز پیشداستان «پل باریک»یک گروه کارگر جوان، با کمک مهندسشان، پلی چوبی روی یک رودخانه ساختند. وقتی آخرین تخته نصب شد، همه دست زدند. یکی گفت: «عالی شد! پل محکم است..…
مهدی محمدزاده·۲۴ روز پیشداستان صبح بیانگیزهساعت پنجونیم صبح بود. هوا هنوز تاریک بود و صدای زنگ ساعت، مثل تیشهای، به خوابِ علیرضا خورد. چند ثانیه کنار تخت ماند...
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشپلهای نسوختهرضا پنج سال کار کرده بود تا بالاخره صد و پنجاه میلیون پسانداز جمع کند؛ اولین پول جدی زندگیاش. یک روز دوستی سراغش آمد: «یه پروژه هست…
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان نانوای پیر و پسرِ آرزوبافدر دهکدهای دور، نانوای پیری بود که هر صبح...
هِرا·۱ ماه پیشمثل هادی چوپان باش کافیه هرچی عالم بی عمل بودیسلام من هرا هستم اسممو به خاطر بسپار چون قراره اینجا کلی نکته یاد بگیریم و بهشون عمل کنیماومدم یه نکته خیلی مهمی رو بگم بهتون که هممون تو ز…