
آرمان بعد از پایان یک رابطه، از تنها ماندن میترسید.
هر کسی کمی به او توجه میکرد، سریع وارد رابطه میشد.
با خودش میگفت:
«بالاخره از تنهایی بهتره.»
اما هر بار، چیزی درونش آرامتر نمیشد.
کمکم سلیقهاش را کنار گذاشت.
از علاقههایش گذشت.
حرفهایی را که دوست نداشت، تحمل کرد.
رفتارهایی را پذیرفت که قبلاً هیچوقت قبول نمیکرد.
فقط برای اینکه دوباره تنها نشود.
یک روز عصر، وارد پارک شد.
روی نیمکتی نشست.
پیرمردی کنار او نشست و بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
«چرا اینقدر ناراحتی؟»
آرمان گفت:
«از تنها ماندن میترسم.»
پیرمرد لبخند زد و به نیمکت روبهرو اشاره کرد.
آن نیمکت خالی بود.
گفت:
«بعضیها از ترس خالی بودن این نیمکت، اولین رهگذری را کنار خودشان مینشانند؛ حتی اگر تمام وقت آرامششان را بگیرد.»
کمی سکوت کرد و ادامه داد:
«نیمکت خالی خطرناک نیست؛ آدمِ اشتباه خطرناک است.»
این جمله در ذهن آرمان ماند.
چند ماه تصمیم گرفت وارد هیچ رابطهای نشود.
دوباره کتاب خواند.
ورزش کرد.
با خانواده وقت گذراند.
یاد گرفت بدون اینکه کسی کنارش باشد، حالش خوب باشد.
وقتی دوباره وارد یک رابطه شد، دیگر از روی ترس انتخاب نکرد.
از روی شناخت انتخاب کرد.
آن روز فهمید:
تنهایی دشمن آدم نیست.
گاهی بهترین معلم زندگی است.
و کسی که از خلوت خودش فرار میکند،
دیر یا زود آرامشش را در شلوغترین رابطهها هم گم میکند.
درس کوتاه:
اگر از تنهایی فرار کنی، ممکن است خودت را گم کنی. اول با خودت به آرامش برس، بعد شریک زندگیات را انتخاب کن.
#داستان_کوتاه #روابط_سالم #رشد_فردی #خودشناسی #آرامش
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism