گاهی آنقدر در فکر کردن، تحلیل کردن و کتاب خواندن غرق میشویم که یادمان میرود زندگی یعنی «ارتباط با آدمها» و «حضور در لحظه».
در رمان درمان شوپنهاور، شخصیت اصلی یعنی فیلیپ دقیقاً همین مشکل را دارد.
او عاشق فلسفهی شوپنهاور است و همیشه با استدلال حرف میزند.
در ذهنش خیلی قوی است، ولی در زندگی واقعی تنها است.
- بلد است دنیا را تحلیل کند
- اما بلد نیست با کسی دوست شود یا احساسش را بیان کند
برای همین نویسنده (اروین یالوم) او را به گروهدرمانی میفرستد. جایی که آدمها رک و بیپرده به او نشان میدهند رفتارش چطور دیگران را از او دور کرده.
پیام مهم کتاب همینجاست:
اگر فلسفه و فکر کردن، ما را به آدمها نزدیک نکند، فقط باعث تنهاییمان میشود.
این کتاب یادمان میدهد که گاهی باید از تحلیلهای پیچیدهی ذهنی فاصله بگیریم و یکبار هم که شده، صادقانه و بدون نقاب با یک انسان دیگر ارتباط برقرار کنیم.
اگر حس میکنید توی افکار خودتان گیر کردهاید و میخواهید دوباره با دنیا و آدمها وصل شوید،
«درمان شوپنهاور» میتواند شروعی عالی باشد.
