شهردار جدید قول داد شهر را «بهترین جای دنیا» کند.
گفت: «همه باید احساس خوشبختی کنند.»
پارکهای لوکس ساخت.
جشنهای پرزرقوبرق گرفت.
بنرهای بزرگ نصب کرد: «اینجا شهر خوشبختی است.»
اما یک چیز را جدی نگرفت:
پل قدیمیِ روی رودخانه.
مهندسان هشدار داده بودند که پایهها ترک خورده.
شهردار گفت: «حالا وقتش نیست. مردم شادی میخواهند، نه تعمیرات.»
یک شب بارانی، پل فرو ریخت.
چند ماشین با هم سقوط کردند.
صبحِ فردا، هیچکس دنبال جشن نبود.
همه فقط یک سؤال داشتند:
«چرا قبل از سقوط، کسی پل را ندید؟»
آن روز شهردار فهمید:
مردم خوشبختی نمیخواستند.
فقط میخواستند وقتی از روی پل رد میشوند…
به خانه برسند.

من مینویسم چون باور دارم میشود از میان این همه دوگانهٔ خستهکننده، راه سومی ساخت؛ راهی که نه تعصبِ راست را دارد، نه ولنگاریِ چپ را. مینویسم تا شاید یک نفر، وسط هیاهوی روزگار، بخواند و احساس کند تنها نیست؛ تا عمیقتر ببیند، مهربانتر قضاوت کند و شجاعتر انتخاب کند.
گر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism