
پدر کنار تختِ پسر پنجسالهاش نشسته بود.
کودک با چشمانی درشت پرسید:
«بابا... ما از کجا میآییم؟»
پدر لحظهای مکث کرد.
نه از پرسش ترسید، نه خواست فرار کند.
فقط فهمید که ذهنِ کوچک این کودک،
جایی برای ضربههای ناگهانی ندارد.
حقیقت اگر بیهوا گفته شود،
گاهی میتواند بیشتر از دروغ آسیب بزند.
او بهجای ساختن افسانه،
بهجای گفتنِ چیزهایی که فردا فرو میریزند،
نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
«عزیزم… بابا یک دانهی خیلی کوچک به مامان داد.
مامان با عشق آن را در شکمش نگه داشت،
کمکم بزرگ شد،
و بعد شدی تو.»
کودک لبخند زد. فهمید.
به اندازهی سنش.
آنقدر که نه بترسد،
نه احساس کند جوابش را نخریدهاند.
آن شب، پدر فهمید:
مسئولیتِ ما فقط گفتنِ حقیقت نیست؛
گفتنِ آن به اندازهایست
که کودک بتواند در دلش جا بدهد.
گاهی شجاعتِ بزرگسال
یعنی انتخابِ «شدتِ درستِ حقیقت».
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism