سعید صاحب یک کارگاه کوچک تولیدی بود. سالها با زحمت آن را سرپا نگه داشته بود. یک روز حسابدار جدیدش، مردی بسیار حرفهای، به دفترش آمد و گفت:
«یک خبر خوب دارم. میتوانیم امسال تقریباً هیچ مالیاتی ندهیم.»
سعید تعجب کرد.
«چطور؟»
حسابدار لبخند زد و چند برگه جلوش گذاشت.
«در قانون یک راه هست. اگر شرکت را روی کاغذ به چند بخش تقسیم کنیم و چند هزینهی خاص ثبت کنیم، از نظر قانونی همهچیز درست است. کسی هم نمیتواند ایراد بگیرد.»
سعید چند دقیقه به برگهها نگاه کرد.
همهچیز مرتب و قانونی به نظر میرسید.
همان شب وقتی به خانه رفت، پسر هشتسالهاش در حال بازی با برادر کوچکش بود. ناگهان دید پسر بزرگتر اسباببازی را گرفته و بالای سرش نگه داشته و میگوید:
«اگر شکلاتت رو ندی، اسباببازی رو نمیدم!»
برادر کوچکتر ناراحت شد و شکلاتش را داد.
سعید گفت:
«پسرم، این کار درست نیست.»
پسر جواب داد:
«ولی بابا! من که از دستش قاپ نزدم. قانون نگفته این کار ممنوعه!»
سعید لحظهای ساکت شد.
چیزی در ذهنش جرقه زد.
فردای آن روز، دوباره به دفتر حسابدار رفت. برگهها هنوز روی میز بودند.
حسابدار گفت:
«پس شروع کنیم؟ همهچیز کاملاً قانونی است.»
سعید آرام گفت:
«میدانم قانونی است.»
بعد مکثی کرد و ادامه داد:
«ولی درست نیست.»
حسابدار اخم کرد:
«ولی هیچ مشکلی پیش نمیآید.»
سعید لبخند زد و گفت:
«مشکل همیشه از جایی شروع میشود که آدمها فکر میکنند اگر بشود کاری را کرد، پس حتماً باید آن را انجام داد.»
او برگهها را کنار زد.
«قانون ممکن است سوراخ داشته باشد.
اما آدم لازم نیست از هر سوراخی رد شود.»
آن سال سعید مالیاتش را کامل پرداخت کرد.
نه به خاطر ترس از جریمه،
بلکه به خاطر چیزی سادهتر:
او نمیخواست روزی پسرش یاد بگیرد که زرنگی یعنی دور زدن انصاف.

من مینویسم چون باور دارم میشود از میان این همه دوگانهٔ خستهکننده، راه سومی ساخت؛ راهی که نه تعصبِ راست را دارد، نه ولنگاریِ چپ را. مینویسم تا شاید یک نفر، وسط هیاهوی روزگار، بخواند و احساس کند تنها نیست؛ تا عمیقتر ببیند، مهربانتر قضاوت کند و شجاعتر انتخاب کند.
گر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism