رضا کارمند بانک بود؛ آدمی آرام، دقیق و کمی مضطرب.
یک شب بعد از کار، بیحوصله و خسته، در اینستاگرام اسکرول میکرد
که چشمش به پستی افتاد:
«ماه آینده اتفاق بدی برای شما میافتد. این پیام را جدی بگیرید.»
قلبش تند زد.
پست پر از هشدار، موسیقی ترسناک و جملههای مبهم بود.
همانی که دقیقاً برای گیر انداختن ذهنهای خسته ساخته شده.
رضا آن را نبست.
چند دقیقه بعد، وارد پیج فالگیر شد.
چند ویدیو دید.
بعد دنبال کرد.
بعد در دایرکت پرسید «برای من چه اتفاقی میافته؟»
فالگیر جواب داد:
«نشونهها خوب نیست. مراقب باش… انرژیت سنگینه.»
از آن شب، چیزی در زندگی رضا تغییر کرد:
نه به خاطر آینده،
بلکه به خاطر ترسی که در ذهنش کاشته شده بود.
صبحها با اضطراب بیدار میشد.
در محل کار با کوچکترین اتفاق، فکر میکرد «حتماً همونه… اتفاق بدهه».
دعواهای کوچک با همسرش را «نشانه» میدید.
هر روز در صفحهی فالگیر میچرخید تا ببیند «بقیه چه سرنوشتی دارن».
یک ماه گذشت.
هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.
اما یک چیز واقعاً از بین رفته بود:
آرامشش.
یک عصر که داشت چای میخورد، با خودش زمزمه کرد:
«اتفاق بدی نیفتاد… اما من یک ماه کامل از زندگیم رو نترسیدم، تلف کردم.»
آن لحظه فهمید حقیقتِ تلخ ماجرا همین بود:
فالگیر آینده را پیشبینی نکرده بود؛
فقط ترس را وارد زندگی او کرده بود،
و او خودش بقیه کار را انجام داده بود.
آن شب همه صفحات فالگیری را آنفالو کرد،
و روی آینهی خانهاش یک یادداشت چسباند:
«آینده را ترس نمیسازد؛ تصمیمها میسازند.»

---
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism